اسکار فیلم

فروش و تحلیل فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللی

فروش فیلم هنری و برندگان جشنواره های بین المللی
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٥ 

تا اطلاع ثانوی فروش فیلم فقط به روشهای زیر صورت می گیرد

 

1-فروش از طریق پیام خصوصی در قسمت نظرات وبلاگ

لیست فیلم های در خواستی و شماره تماس خود را در قسمت نظرات

وبلاگ  به صورت خصوصی بنویسید.خودمان با شما تماس می گیریم

 

 

2- فروش تلفنی

می توانید با شماره  09384538882  تماس بگیرید.

 

 

شرایط فروش فیلم:

*  ارسال فقط از طریق پست پیشتاز صورت می گیرید.

* چون ما شهرستانی هستیم ارسال با پیک مقدور نیست

* چون با پست قرار داد نداریم .فروش به صورت تحویل پول به مامور پست نداریم

* فیلم های در خواستی بعد از واریز وجه توسط شما به حساب بانکی ما ارسال می شود


 
بیوگرافی و فروش فیلم های جیم جارموش Jim Jarmusch Biography
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ 

اسکار فیلم سایت تخصصی تحلیل و فروش فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللی

 

بیوگرافی و فروش فیلم های جیم جارموش Jim Jarmusch Biography

جیم جارموش متولد 22 ژانویه 1953 آکرون، آوهایو آمریکا میباشد. او اولین فرزند خانواده بود. آن و تام، خواهر و بردار کوچکتر دیگرش هستند. مادر وی قبل از ادواج در یک روزنامه محلی به نام «آکرون بیکن ژورنال» ریویو نویس فیلمها بود و به گفته خود جیم برای اینکه شنبه بعدازظهرها از شر او خلاص شود، او را به سالن سینمایی به نام «استیت رود» که روزی دو یا سه تا فیلم نشان می داد، میفرستاد. پدرش حقوق خوانده بوداما بیشتر از اینکه کارهای حقوقی انجام دهد به کارهای تجاری کوچک مشغول بود اما آرزوی او همواره این بود که پسرش نیز در رشته حقوق تحصیل کند.

 این موضوع که با افکار جیم در تناقض بود باعث ایجاد مشکلات زیادی می شد. هرچند که وقتی با ساخت چند فیلم جیم به شهرت میرسد پدرش نیز بلاخره رضایت پیدا میکند. شهری که او در آن زندگی میکرد یک شهر کارگری بود و او جهت پرداخت هزینه های تحصیلی خود مجبور بود مدت زمان زیادی در کارخانه های مختلف عمدتا لاستیک سازی کارکند. او در ابتدا می خواست نویسنده شود. به همین منظور در هفده سالگی به نیورک رفته، و در مدرسه روزنامه نگاری دانشگاه «نورث وسترن» مشغول تحصیل میشود. سال بعد نیز برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات انگلیسی و آمریکایی به دانشگاه کلمبیا منتقل میشود. ترم آخر دانشگاه، برای تحصیل در رشته ادبیات فرانسه به پاریس، شعبه دیگر دانشگاه کلمبیا فرستاده میشود. هرچند این موضوع به جای یک ترم، یکسال طول میکشد. درآنجا به عنوان یک راننده کامیون برای یک گالری نقاشی امریکایی کار میکرد. بیشتر کار او در پاریس به جای رفتن به کلاس و درس خواندن، دیدن فیلم در سینما تک فرانسه بود و در همانجا بود که با انواع فیلمهای اروپایی و آسیایی آشنا میشود.

 این باعث میشود که نوشته های ادبی او بیشتر به سمت نوشته های سینمایی سوق پیدا کنند. نوشته هایی مشابه یک فیلمنامه. پس از بازگشت به نیورک مدتی به عنوان یک موزیسین فعالیت میکند اما از هم پاشیده شدن گروه و علاقه او به سینما باعث میشود که در یک مدرسه فیلمسازی معتبر ثبت نام کند. درسه عالی فیلمسازی دانشگاه نیورک (NYU) محلی است که برای ورود به آنجا حداقل باید قبلا تجربه بازی یا ساخت یک فیلم را داشته باشید، اما در سال 1975 به جهت همین نوشته ها در کمال ناباوری وی، با تقاضایش جهت ورود به مدرسه موافقت میشود. در سال سوم به دستیاری نیکلاس ری انتخاب میشود و با او در آخرین فیلمش «آذرخش روی آب» همکاری میکند. در سال 1979 درست دو روز پس از آغاز ساخت اولین فیلمش «تعطیلات همیشگی» به عنوان پروژه پایانی، نیکلاس ری از مرض سرطان فوت میکند. او این فیلم را در 10 روز و با پانزده هزار دلار هزینه میسازد.

هزینه ساخت این فیلم در حقیقت بورس تحصیلیی بود که اشتباها به جای اینکه به NYU پرداخت شود به اومیدهند و او نیز آن را خرج ساخت این فیلم میکند به همین دلیل NYU هیچگاه به او مدرک پایان دوره را نمیدهد ( هرچند سالها بعد که دیگر مشهور شده بود، ناچارا به او یک مدرک افتخاری میدهند.) این فیلم موفق به کسب جایزه جشنواره  فیلم «مانهایم» آلمان میشود و با پولی تلوزیون آلمان بابت خرید این فیلم به وی میدهد، و با استفاده از فیلم های خام باقیمانده از پروژه فیلم «وضعیت امور» ساخته وندرسن جیم شروع به ساخت نسخه کوتاه پانزده دقیقه ای «فیلم عجیب‌ تر از بهشت» میکند، سپس با سرمایه گذاری تلوزیون ZDF آلمان دو سال بعد این فیلم تبدیل به یک فیلم بلند سینمایی میشود. این فیلم در کمال ناباوری جیم جارموش جایزه نخل طلایی جشنواره کن 198۴ و نیز جایزه بهترین فیلم انجمن ملی منتقدین فیلم ‌آمریکا در ۱۹۸۵ را از آن خود می سازد.

 در همین سالها با سارا دایور که بازیگر فیلم «تعطیلات همیشگی» و تهیه کننده فیلم «عجیب تر از بهشت» بود، ازدواج میکند. او در سال 1986 سومین فیلمش «مغلوب قانون» را میسازد. این فیلم با شناساندن «روبرتو بنینی» به عنوان کمدین با استعداد و صاحب سبک ایتالیایی به خوبی میدرخشد و جایزه های جشنواره های مختلف را به خود اختصاص میدهد. سپس او شروع به ساخت فیلمهای کوتاهی میکند که شامل صحبتهای طنزگونه ای است که در کافه ها بین مردم پیش میآید. این تکه فیلمها به مرور کامل میشوند و در سال 2003 با نام «قهوه و سیگار» عرضه میشود. در اولین قسمت این پروژه نیز بازیگری «روبرتو بنینی» را شاهد هستیم. در سال 1989 «قطار اسرار آمیز» فیلم بعدی وی بار دیگر در جشنواره کن میدرخشد و جایزه بهترین فعالیت هنری را میبرد.

 در این سالها وقتی مدتی بر روی یک فیلمنامه کار میکند و قادر به ساخت آن نمی شود، از روی نا امیدی و به گفته خودش فقط برای اینکه کاری بکند، شروع به نوشتن فیلمنامه «شب روی زمین» میکند و آن را در هشت روز تمام میکند اما برخلاف انتظارش در ساخت این فیلم با مشکلات زیادی مواجه میشود و ساخت آن طول میکشد. ساخت ششمین فیلم جارموش در سال 1995 تمام شد. «مرد مرده» با بازی «جانی دپ»، یک وسترن سیاه و سفید و به زعم بعضی اولین فیلم سیاسی جارموش با موسیقی زیبای «نیل یانگ». این فیلم در استرالیا به دلیل نمایش صحنه های غیر اخلاقی توقیف میشود. تحت تاثیر بازی فارست ویتاکر در فیلم «پرنده» ساخته «کلینت ایستوود» به فکر ساخت فیلمی میافتد که از این قابلیتهای این بازیگر استفاده کند و این شروعی میشود برای ساخت فیلم «گوست داگ: راه و رسم سامورایی». «گل های شکسته» یا به عبارتی «گلهای پژمرده» آخرین ساخته جیم جارموش، با بازی «بیل موری»، برنده جایزه بزرگ جشنواره فیلم کن در سال 2005 برای بهترین کارگردانی میشود، فیلمى که خیلى از منتقدان و تماشاگران حدس میزدند برنده نخل طلا شود.

 دراین فیلم بر خلاف چند فیلم اخیرش که حالت اپیزودیک پیدا کرده بودند دوباره به سینماى داستانی باز میگردد. جیم جارموش علاوه بر کارگردانی در فیلمهای زیادی هم به عنوان بازیگر ایفای نقش کرده است که به گفته خودش هدف او از بازیگری فقط درک حس و حال بازیگران در سمت دیگر دوربین بوده است. جیم جارموش از با استعدادترین و خلاق ترین فیلمسازهای مستقل آمریکایی است. او همیشه مجذوب و شیفته در هم آمیختن عناصر فرهنگی بسیار متفاوت برای شکل دادن به چیزی نو و طبقه بندی نشدنی بوده است، فیلمهای او همواره ارائه دهنده نگاهی تازه به مسائل آشنا و روزمره آمریکا از دید یک خارجی، همراه با حسی از طنز بوده است. موفقیت یا عدم موفقیت تجاری در روند ساخت فیلمهایش تاثیر نداشته است. او همواره به پیشنهادهای وسوسه انگیز هالیود جواب رد داده است و ترجیح داده که استقلال خود را در ساخت فیلمهایش حفظ کند.

 

لیست فیلم های جیم جارموش بعنوان کارگردان:

Permanent Vacation (1980)
تعطیلات همیشگی

The New World (1982)
دنیای جدید، قسمت اول از فیلم بلند عجیب تر از بهشت

Stranger Than Paradise (1984)
عجیب تر از بهشت

Down By Law (1986)
مغلوب قانون (زمینگیر قانون 

Coffee and Cigarettes (1986) short
قسمت اول از پروژه فیلمهای کوتاه قهوه و سیگار

Mystery Train (1989)
قطار اسرار آمیز

Coffee and Cigarettes II (1989)
قسمت دوم از قهوه و سیگار معروف به  نسخه ممفیس

Night On Earth (1991)
شب روی زمین

Coffee and Cigarettes III (1993)
قسمت سوم از قهوه وسیگار معروف به جایی در کالیفرنیا

Dead Man (1995)
مرد مرده

Year of the Horse (1997)
مستند سال اسب

Ghost Dog: The Way of the Samurai (1999)
گست داگ: روش سامورایی

Coffee and Cigarettes (2003)
مجموعه کامل قهوه وسیگار

Broken Flowers (2005)
گلهای پژمرده

The Limits of Control (2009)

محدوده کنترول

 

برگرفته از وبلاگ زندگی و آثار جیم جارموش
در همین زمینه:

کلمات کلیدی: مطالب سینمایی 6
 
تحلیل و فروش فیلم آخرین خندهlast laugh اثر فردریش ویلهلم مورناو (F.w.Murnau)
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ 

اسکار فیلم سایت تخصصی تحلیل و فروش فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللی

آخرین خنده ؛ تراژدی انسان مدرن

نگاهی به فیلم: آخرین خنده (last laugh)
 کارگردان :
(F.w.Murnau)
محصول آلمان - 1924

مقدمه

اکسپرسیونیسم(expressionism) در سینما در کشور آلمان و بین دو جنگ جهانی پدید آمد . آلمان در آن سالها کشوری بود تحقیر شده ،‌ تهی شده از هویت ،‌ درگیر با فقر گسترده و بیکاری فراوان. دولت ناکارآمد با بدهی های فراوان و روح زخم خورده ملت آلمان ، دستاورد های صنعتی و نظامی بیسمارک(Bismarck) را ناموجه نشان می داد . جنگ جهانی اول باعث شد که مدرنیته روی دیگر خود را نیز به نمایش بگذارد . فردیت تبدیل به تنهایی و بی پناهی ،‌ دولت مدرن (Modern) تبدیل به ساختارهای پیچ در پیچ بوروکراتیک(bureaucratic)،‌ عقلگرایی به عقل ابزاری و سرمایه داری به از خودبیگانگی کارگران تبدیل شده بود . سینمای اکسپرسیونیستی آلمان در فاصله دو جنگ جهانی ، شیوه زیباشناختی ویژه ای برای بیان هنری مسائل جامعه بحران زده و تحقیر شده آلمانی پدید آورد. تبیین زیبایی شناختی توده های محروم شهری ، قربانیان و مطرودان جامعه ، کارگران از خود بیگانه شده ، در کنار مظاهر و نیروهای دهشتناک حاکم بر جامعه ، جنگل شهر ها را به غایت عمیق و تاثیر گذار به نمایش گذاشت .فیلم هایی چون " مطب دکتر کالیگاری " (The Cabinet of Dr. Caligari-1920)" ساخته روبر وینه(Robert Wiene )؛ نوسفراتو سمفونی وحشت ("Nosferatu, a Symphony of Horror-1922") ساخته فردریش مورناو(f.w.murnau)؛‌ دکتر مابوزه قمارباز( Dr. Mabuse, King of Crime-1922) ؛متروپولیس (metropolis-1927)ساخته های فریتز لانگ(fritz lang)، ‌آخرین خنده ساخته فردریش مورناو و ... برترین وجوه سینمای اکسپرسیونیستی به شمار می آیند . فضاسازی های پیچ در پیچ با سایه روشن های بلند ،‌ شخصیت های اغراق شده و دکورهای ناهمگون و بی تقارن همگی نمایشگر جهانی بودند پر از هراس ،‌ کابوس و دلهره از جامعه و جهان پیچیده مدرن . جهانی که در ورای ظاهر مستحکم و آراسته اش ویرانی های فراوانی پنهان بود .

 

کابوسهای آخرین مرد

آخرین خنده (آخرین مرد و حقیر ترین مرد نیز دیگر نام های این فیلم است ) اثر فریدریش ویلهلم مورناو یکی از برجسته ترین آثار اکسپرسیونیسم آلمان است که بیانی نو را در این سبک هنری پایه ریزی کرد .  این فیلم را اریک پومر(Erich pommer) تهیه کرد ، کارل مایر(karl Mayer) فیلمنامه اش را نوشت و کارل فروند(karl freund) فیلمبرداری اش را انجام داد تا مورناو با کارگردانی بی نقصش یکی از مهمترین آثار اکسپرسیونیسم آلمان را به تصویر بکشد و راوی هراس ها و دردهای ملت تحقیر شده آلمان شود . آخرین خنده داستان دربان هتلی است که شغلش را به علت سن بالا از دست می دهد و به رختشوی خانه هتل گمارده می شود ، درنتیجه اونیفرم(Uniform) با شکوه دربانی را که در محله ،‌مکان زندگی و شهرش برایش اعتبار و شوکت به ارمغان آورده بود را به دربان جوانی ببخشد به همین دلیل به طور ناگهانی اعتبار خود را  از دست می دهد.  در نهایت پیرمرد از هم می پاشد .


آخرین خنده بر خلاف بسیاری فیلمهای اکسپرسیونیستی از داستانی ساده و یک خطی بر خوردار است ،‌ خبری از دیوانه ها ،‌موجودات اساطیری و قصه های پیچ در پیچ نیست . در واقع فرم روایی و نحوه بیانمندی  اثر است که آن را تبدیل به یکی از مهمترین آثار سینما می کند . داستان از هیچ گونه پیچیدگی ظاهری برخوردار نیست اما مورناو به وسیله فضاسازی ها ،‌ریزه کاری های نمایشی (مورناو از تئاتر به سینما آمد) ، شخصیت پردازی بسیار دقیق و همچنین نگرش فرمالیستی بسیار قوی کارگردان توانسته است از دل یک داستان ساده درامی پر کشش و تاثیر گذار بسازد .


اثر بر مبنای یک تغییر موقعیت شکل می گیرد ،‌ دربان هتل شغلش را از دست می دهد و به کار بی ارزشی گمارده می شود . در سکانس ابتدایی دوربین با حرکتی اعجاب انگیز با آسانسور هتل همراه شده و به در چرخان هتل می رسد که می تواند نمادی از چرخش روزگار و جبر جهان مدرن باشد . سپس به دربان می رسد که با اونیفرم پر زرق و برقش، خندان مشتری ها را همراهی می کند . ما در همان سکانس اولیه با زندگی ، محل کار و اعتبار دربان آشنا می شویم اما نمای در چرخان هشدار و زمینه ساز اتفاقات بعدی می شود .
مورناو در این فیلم تا حدی از سبک رئالیسم خیابانی که همزمان با اکسپرسیونیسم توسط فیلمسازانی چون پابست (pabst) شکل گرفت و تاکید زیادی بر روی شهر و فضای غیر استودیویی داشت تاثیر گرفته است .به تصویر کشیدن شهر مدرن با محله ها و روایط جدیدش از همان سکانس اولیه خود را نشان می دهد ، ارزش های جدیدی که همراه با دوران نو پدید آمده اند . چهره شلوغ و زندگی بخش شهر ،‌مردمان که با لبخند کلاه از سر بر می دارند و رفت و آمد جوانان ،‌ ماشین ها و گاری ها ،‌ چراغانی هتل و ... همگی نشانگر جهان جدیدی هستند با ظاهری آراسته .

 
نقطه عطف اولیه اثر اما روز بعد است که دربان شغل خود را از دست می دهد . از این قسمت به بعد مدام بر بعد اکسپرسیونیستی اثر چه در معنا و چه در فرم افزوده می شود . جابه جایی ساده موقعیت روی داده است اما مورناو با تبحر این اتفاق ساده و شاید طبق روال زندگی انسان مدرن را تبدیل به تراژدی(tragedy) او می کند . کابوسهای مرد از اینجا آغاز می شود . حرکت دوربین های وحشتناک فروند که بی وقفه دوران می کند و سرگشتگی و بهت دربان را نشان می دهد آغازگر نیمه دوم فیلم است . مرد هراسان به خانه باز می گردد . تاکید بر روی لباس شاید نشانه ای باشد از ظاهری آراسته ی این جهان که در پس آن ناهنجاری های اجتماعی فوران می کند (هرچند  اونیفرم در فرهنگ آلمان نشانه اقتدار است). مرد لباسش را از دست داده است (شباهت به شنل
اثر نیکلای گوگول) و اونیفرم تمام هست و نیست اوست . از خودبیگانگی مرد مفهوم جدیدی می یابد ،‌مرد به مرور از شهر،‌محله و حتی خانواده اش می هراسد .در یکی از معروف ترین سکانس های فیلم ،‌مرد در شب عروسی دخترش مست می کند ،‌ دوربین دور مرد می چرخد ،‌ مرد در ذهن از این که ممکن است فردا مورد آزار و تحقیر دیگران قرار بگیرد وحشت می کند . مورناو از لحاظ فرمی با قرار دادن دوربین به عنوان چشم کارگردان از سویی و چشم اول شخص صحنه ای نو را خلق می کند که ما با مرد مست همراه می شویم و در ادامه با دیزالو های(Dissolve) پی در پی وحشت مرد را از تحقیر شدن با چهره های همسایگان و مردم که او را دست می اندازند به تصویر می کشد .مورناو ما را نیز در کابوس مرد شریک می کند.


‌ مرد که عمری را با شرافت کار و زندگی کرده مجبور می شود برای فرار از بی آبرویی که شاید باقی مانده از سنت گذشته است دست به دزدی بزند و اونیفرم را از هتل بدزدد و مورناو با مهارت احساسات انسان تنها در برهوت حقیقت را به تصویر می کشد .
 مرد بار دیگر با اونیفرمش به میان خانوده و شهر بازمی گردد اما دوربین پرتحرک مورناو این بار شهر را شکل دیگری تصویر می کند . از لحاظ بار درونی معنا، مرد اینک مدام باید حقیقت را از چشم دیگران پنهان کند ،‌ هراس مرد ادامه دارد ،‌ هراس از غافلگیر شدن ،‌ لو رفتن حقیقت . اینجاست که جهان نو روی دیگرش را نشان می دهد ،‌جنگل شهرها ،‌شهر خشمگین ،‌انسان ها همگی از جایگاه هایشان نزول کرده و تبدیل به موجوداتی هراس آور می شوند و فردیت مرد تبدیل به بی پناهی و تک افتادگی اش در جمع می شود . دیگر از تصویر زیبا و آراسته شهر اثری نیست ،‌اضطرابی دائم و امنیتی تهدید شونده مدام ضرباهنگ اثر را بر هم می زند ،‌ شهر مهیب می شود و جلوه های هیولاواری می یابد . مورناو نشان می دهد چگونه امر عینی موجب امنیت تبدیل به مهمترین عامل ناامنی می شود . جهان مدرن با ارزش ها و ضد ارزش هایش ،‌با روابط کالایی و خالی از انسانیت اش  ،‌ انسان مدرن را له می کند.


دربان به شغل نظافتچیگری هتل گمارده می شود و هراس هر روزه لو رفتن حقیقت از سویی و تحقیر شدن مرد در درون از سوی دیگر باعث آغاز روند یک دگردیسی درونی می شود . مرد نشانه ای از ملت تحقیر شده آلمان است . حرکت دوربین های سرگیجه آور به حول شهر و مرد ،‌ صحنه پردازی ها و نورپردازی های اکسپرسیونیستی تماما نمایشگر جهانی کابوس وار و کافکا گونه می شوند .


و در انتها روزی همسر مرد او را تعقیب می کند و به محل کارش می رسد . مورناو با طراحی یک صحنه کنشمند دراماتیک اوج استیصال و حقارت انسان له شده در میان روابط جهان سرمایه دارانه و کالا محور را تصویر می کند . مرد با سرافکندگی در حین شستشوی زمین همسرش را بالای سر خود می بیند که اشک می ریزد . دربان دیگر از هیبت یک انسان خارج شده وچون جانوری قوز کرده در جنونی هراسناک با گریمی اغراق آمیز سعی می کند خود را پنهان کند .


مورناو به وسیله بیان اکسپرسیونیستی نیرومندش با به تصویر کشیدن شهر مدرن و جامعه مدرن آلمان و از بین رفتن ارزش های انسانی از سویی و تصویر کردن انسان تحقیر شده و هراسان آلمانی که جهان و زندگی برایش به سادگی به کابوسی وحشتناک تبدیل می شود، در یک کلام به تحلیل رواشناختی – جامعه شناختی شرایط زندگی خود دست می زند . درصحنه انتهایی  مرد تحت جبر اقتصادی – اجتماعی موجود در جهان پیرامونش تبدیل به موجودی غیر انسانی می شود که این را می توان هشدار مورناو در مورد هیتلر و نظام نازیستی دانست که چندی بعد از دل عقده های روانی – تاریخی و از دل ملت تحقیر شده آلمان بر آمد، دانست . هرچند فیلم به شکلی دردآور خود نیز قربانی روابط کالایی و سودمحور سینماداران و تهیه کنندگان آلمانی – آمریکایی اش شد .بدین شکل که تهیه کنندگان، پایان تلخ و دردناک فیلم را نپسندیدند و مورناو مجبور شد تا صحنه ای بی ربط با کلیت فیلم اضافه کند. مرد بر اثر یک حادثه دوباره خوش بخت می شد و  فیلم پایان خوش باسمه ای و غیر واقعی به شیوه سینمای رویاپرداز هالیوودی(Hollywood) پیدا می کرد .


این پایان را البته مورناو با زیرکی به وسیله یک میان نویس اعلام می کند که توسط تهیه کنندگان به فیلم اضافه شده است . 

منابع:

1- تاریخ سینما / نایت ،‌ آرتور / ترجمه نجف دریابندری / انتشارات امیرکبیر
2- فن تدوین فیلم / میلر،‌گوین و رایتس ، کارل / ترجمه وارزیک درساهاکیان/نشر سروش
3- شهر در گذر زمان / وبر ،‌ماکس / ترجمه منصوره کاویانی/شرکت سهامی انتشار

نوشته:انوشیروان مسعودی
از وبلاگ پرده شیشه ای

برای خرید برترین فیلم های سینمای صامت اینجا کلیک کنید

برای دانلود لیست فیلم و تئاتر اسکار فیلم اینجا کلیک کنید

در همین زمینه:

سینمای اکسپرسیونیستی

سینمای پست مدرن

سینمای نئورئالیستی neorealism

در باره سینمای موج نو فرانسه About French New Wave

فروش فیلم های لوئیس بونوئل

فیلم های توصیه شده 15

فیلم های توصیه شده 14

فیلم های توصیه شده 13


کلمات کلیدی: مطالب سینمایی 6
 
تحلیل و فروش فیلم نوسفراتو سمفونی وحشت اثر فردریش ویلهم مورنائو Nosferatu
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ 

اسکار فیلم سایت تخصصی تحلیل و فروش فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللیjp

 

تحلیل و فروش فیلم نوسفراتو سمفونی وحشت اثر فردریش

ویلهم مورنائو Nosferatu, eine Symphonie des Grauens

و مولف سینما را آفرید...

نوشتن درباره ی یکی از آثارِ بسیار شناخته شده ی تاریخ سینما،

 مثل نوسفراتو سمفونی وحشت - فیلمی که برخی آن را

 نمادِ سینما می دانند- از بیش از حد آسان بودن، دشوار به نظر

 می آید. اسطوره ای که از میان هزاران گزاره ی کلاسیک فقط

مولفه های شرورانه را دست چین کرده ؛ و در عین حال

 دوست داشتنی و قابل ترحم است: به نام دراکولا: سردارِ

 خوشنام و عاشق پیشه ای که همانندِ ابلیس از درگاهِ کلیسا

رانده شده و به عبارتی به یک نیمچه شیطان مبدّل گشت.


صفاتِ دراکولا، آشنای تمامی اقوام و ادیان است. از طرفی

اقتباسی است از شیطان کتاب مقدس: روزگاری محبوب

حاکمیت کلیسا بوده و بعدها از آن جا رانده شده. از طرفی

اقتباسی است از ارواح ِ اجسادِ مومیایی مصر باستان: عمرش

 تمام شده اما بعد از سال ها از بستر مرگ در تابوتش برخاسته

. و اقتباسی از پدیده ی جن، در آیینِ اسلام را در خود دارد: در

جاهای تاریک و کم رفت و آمد سکنا دارد، منزوی است و فقط

شب ها به حرکت در می آید و...
از این رو این اثر ادبی از برام استوکر، اثری همه گیر و یونیورسال

 است و همه ی مردمان دنیا از تمام اقشار با آن ارتباط برقرار

می کنند.
همان طور که گفته شد و اگر نگفته بودیم هم می دانستیم، خون

 آشام عصاره ی تمام شرارت هاست. درباره ی این شخصیت

 یا این کتاب بیش از ده فیلم ساخته شده است که مولفان بزرگی

 مانند فردریش ویلهم مورنائو، ورنرهرتزوگ و فرانسیس فورد

 کاپولا و... به فیلم سازی در باره ی أن  پرداخته اند.

 اما خون آشام مورنائو به دلایلی دوست داشتنی تر از سایر خون

 آشام هاست. اول: به دلیل این که مورنائو، هوشمندانه با دو

 شخصیت اصلی داستان که زن و شوهر جوان و خوش بختی

هستند( الن و جاناتان هارکر)عمدا همذات پنداری نمی

 کند و خوشبختی و زیبایی آن ها را به شکلی احمقانه و بورژوایی

 جلوه می دهد. و با این کار شخصیتِ شرور خون آشام را برای

 ما مانوس تر و دوست داشتنی تر می کند. این شگردی بود که

 کاپولا از آن استفاده نکرد. زیرا قصد داشت برخلاف مورنائو به

 توصیف خط به خط کتاب بپردازد.


دوم: تمام فیلم هایی که راجع به دراکولا ساخته شده اند، خواسته

 یا ناخواسته در سبکِ اکسپرسیونیسم بررسی می شوند.

دراکولای مورنائو دو ویژگیِ ناخواسته دارد که بر دیگران برتری پیدا

می کند. یکی سیاه و سفید بودن فیلم است. که بر کنتراست بین

خیر و شر و فضاهای اکسپرسیونیستی دیگر تاثیر خوبی دارد و

 دیگری صامت بودنِ آن است. که به مخاطب امکان تجسم بهترین

لحن ها را در دیالوگ های میان نویس ها می دهد و از طرفی به

 بیان سینماییِ و تصویری کار بیش تر دامن می زند (یعنی

تصاویر برجسته اند نه جملات).
(البته نسخه ی دوم این فیلم با عنوان ساعت دوازدهم هشت

 سال بعد در سال 1930 ساخته شد که مورنائو هیچ وقت

اجازه ی انتشار آن را نداد و خود هم هیچ وقت آن نسخه را ندید)

 

انتخاب هوشمندانه هنریک گالین و فردریش ویهلم مورنائو،

برای پرداختن به داستانِ یک خون آشام در فرم اکسپرسیون،

 قابل ستایش است. اگرچه سبک اکسپرسیونیسم در مقابل

 سبک کلاسیک ، خود عامل ساده کننده ای برای ساختن فیلم

های صامت بود، اما به طور کلی برای پرداختن به داستانِ یک

 خون آشام، این شیوه بهترین فرم ِ بیان بوده (وهست).

 

اکسپرسیونیسم در تضاد با کلاسیک

اکسپرسیونیسم قبل از آن که وجهه ای هنری داشته باشد،

 یک سبکِ بیان بوده که بعد از شیوه ی پریمیتیو (بدوی) به وجود

آمده است. از دستاوردهای این شیوه که ابتدا در نقاشی ظهور

کرده، سبک ِ گوتیک در معماری است.
تاثیر اکسپرسیونیسم تنها در مقابل روش
کلاسیک مشهود می شود.

از لحاظ بصری و در بیان بصری، مشخص شدن و نمایان بودن را می

 توان با کنتراست مترادف دانست، و طراز شدن را با هماهنگی.

و در زبانِ بصری این دو فرآیند را «برجسته شده» و «طراز شده»

 (Sharpened, Leveled) می نامند. در پی بحث های روان

 شناسان گشتالت در زمینه ی این دو فن بصری ، آن ها به این

 نتیجه رسیدند که با وجود یکی از دو حالت طراز و برجسته شدن

 در نقوش، چشم و به دنبال آن مغزِ انسان، که همواره در حال

جذب و تحلیل اخبار بصری است خسته و آزرده نمی شود.

یکی از اصولی که در این باره ذکر شده، توسط ورتهایمر، چنین

 بیان شده است: «خوب بودن سازمان روانی همیشه به آن اندازه

 ای است که وضع موجود بدان اجازه می دهد» این اصل به

 «قانون پِرِگنانس»، معروف است. اما کاملا معلوم نیست که منظور

 او از «خوب» چیست. ولی بدون شک ورتهایمر تلویحاً به وجود

 نظم، تقارن، و سادگی اشاره می کند. یونانیان قدیم در هنرها

 اشتیاق زیادی برای به وجود آوردن طرح های هماهنگ و کاملاً متقارن

 و منطقی از خود نشان می دادند و معابد بسیاری مثل معبد

 پارنتون بدین گونه ساخته شده اند. در این معبد برای تعیین

نسبت ابعاد آن از روش ریاضی «اندازه طلایی» استفاده شده است

 و کامل ترین تعادل از طریق قرینه سازی مرکزی در آن مشهود است.

 در نتیجه، آثار یونانیان باستان، از هماهنگی و تعادل کامل برخوردارند

و ابهامی از لحاظ بصری در آن ها دیده نمی شود. از لحاظ بصری،

سبک یونانی را ما اصطلاحاً «سبکِ کلاسیک» می نامیم و

 معنای امروزی آن وجود کیفیت ثبات و تعادل کامل در طرح است

 که هیچ چیز به صورت گنگ و مبهم در آن دیده نمی شود و برای

 بیننده نیز چیزی در ابهام باقی نمی ماند. بنابراین ، این سبک

 دقیقاً پاسخگوی همان نیازی است که ورتهایمر، در قانون پرگنانز

به عنوان «خوب» یاد می کند و نیز جوابگوی نیازهای ناخودآگاه ذهن

 و کار طبیعی جسم و چشم انسان است.


پس اگر بپذیریم که سبک کلاسیک دارای چشم اندازهای عالی

 و کاملی از طراز شدگی است، از طرفی با مشاهده ی آثار دهه

 ی 1920 آلمان خواهیم پذیرفت که اکسپرسیونیسم، نمونه

های شاخصی از برجستگی را در خود داراست. خطوط کج و موج دار

 و نامتوازنی که به سقوط و فرو ریختن نزدیک است و این خود سازنده

 ی یک نوع دلهره و هراس در تصویر را ایجاب می کنند.
 
برای مثال تصویر ایستادن خون آشام بر عرشه ی کشتی را مقایسه

می کنیم با سکانس جنازه ی در تابوت فیلم اردت کارل تئودورز

 درایر.

 

 البته لازم به ذکر است که در سینما معمولاً برای به تصویر

 کشیدنِ نماهای مذهبی و سوگواری از تصاویری کلاسیک و

کاملاً متوازن و طراز شده استفاده می کردند و خود به خود معلوم

است که برای نشان دادنِ شرارت و پلیدی از برعکسِ این

 صفات استفاده می شود. مثال دیگر: تصویر مراسم تشییع جنازه

 در فیلم دشت گریان  که مولف یونانی این فیلم - تئوآنجلوپلوس

- هنوز مبادی قواعدِ بصری یونانیان باستان است را مقایسه کنید

با نمایی که نوسفراتو در حیاط برای عزیمت آماده می شود: استفاده

 از زوایای غیر منتظره دوربین، به قصر خون آشام جلوه ای بدشگون

 می دهد. چه چیزی می تواند گویاتر از نمای خیابانِ باریک و درازی

باشد که توسط بناهای آجری بلند محاصره شده و از بالای پنجره

دیده می شود، در حالی که میله ی میانی پنجره تصویر را قطع

می کند. این نما به خودی خود گویا ترین صفات اکسپرسیونیستی

 را در خود دارد. 

 

اکسپرسیونیسم در تناسب با آلمان 1920

در آلمان شکست خورده ی بعد از جنگ جهانی، در حالی که فشار

 نازی ها روز به روز خم به ابرو و کمرِ مولفان و هنرمندان آلمانی

 می آورد، بیان اکسپرسیون، یک راه حل موقتی بود که با استفاده از

 آن هنرمندان، به سادگی به بیان حالات روانی، درونی و عاطفی

خود، با رویکری برونگرایانه می پرداختند. در فیلمِ نوسفراتو

 سمفونی وحشت، ترس، نگین براق و درخشان بر شخصیت

 خون آشام است. ترس که به گفته ی زیگفرید کراکائر، در کتاب

 از کالیگاری تا هیتلر، آلمانی ها با آن بزرگ می شوند و بدان

 نیاز دارند. کراکائر می گوید: نوسفراتوی خون آشام تجسم پلیدی ه

ا و اقتدار یک فرمان روای توتالیتر است. کسی که در قصه های

 مردمی و حکایات کودکان ژرمن همواره حضور داشته و آلمانی ه

ا در آینده ای از عشق و نفرت به او نگریسته اند. پس به این

 تعبیر، نوسفراتو نیز، مانند دکترکالیگاری، سند خوبی در پیش

 بینی فاجعه ای است که آلمان در دهه های 30 و 40 به خود

می بیند.

 

مورنائوِی اکسپرسیونیسم در تضاد با سبکِ اکپرسیونیسم

مورنائو کشف کرد که می تواند به گونه ای افکار نامتعارف ذهنی خود

 را به کمک فیلمبرداری در مکان های طبیعی، به گونه ای غیرتصنّعی

 و حتی تاثیرگذارتر نمایش دهد. به همین خاطر نوسفراتو بر خلاف ِ

آثار فریتس لانگ ، ارنست لوبیچ ، جیمز وال و رابرت وینه در

 فضایی غیراستودیویی یعنی در فضای باز ساخته شد.  این روشِ

کار، خود در تضاد با ضوابط سبک اکسپرسیونیسم است که مولف ها

 در آن ملزم اند  از نورپردازی های مصنوعی و فضای استودیویی

 استفاده کنند. اما مورنائو نه پابند به این روش ها بود و

نه در اکسپرسیونیست بودنش می شود شک کرد.
درست است که فیلم در فضای باز ساخته شد، اما با تاکید  نور و

 سایه ها:
    درهایی که آرام باز و بسته می شوند،
    لرزش هایی که ناشی از بادِ دریا مصور شده اند،
    ننوی خالی ملوان مرده که خود به خود تاب می خورد (و...)
اشیاء دیگر حکم طبیعت بی جان را ندارند. بلکه آن ها نیز

جبارانی هستند که دستور می دهند. (یا طبیعت بی جانی که

 دستور می دهد!)
طبیعت در کنش فیلم نوسفراتو مشارکت دارد: تدوین هوشمندانه

 ی فیلم باعث می شود که امواج خروشان دریا نزدیک شدنِ خون

آشام و قریب الوقوع بودن فاجعه را پیش گویی کند. و از طرفی

 این طبیعت با فیلم تناسب دارد: معماری شهری داستانِ

برام استوکر، متعلق به شمال اروپا، با سردرهای آجری و

شیروانی های چوبی به شکل عجیبی با فرم فیلم و لوکیشن هایی

 که مورنائو برای ساخت فیلم انتخاب کرده هماهنگی دارند. طوری

 که در نماهای شهری بدونِ استفاده از نورپردازی، ساختمان ها

 دارای نور و سایه هایی با کنتراست بالا بوده اند.

 

نوسفراتوی مورنائو در تضاد با دکترکالیگاری رابرت وینه

آرتور واگنر، فیلم بردارِ نوسفراتو  ترجیح می داد که به جای

حرکت دوربین، برای القای هیجان و ترس از حرکتِ پرسوناژ در

 مقابلِ دوربین استفاده کند. گویی خون آشامی که به سمتی

 دوربین می آید، همان شیطانی است که به سمتِ تماشاچیِ

سالن سینما یورش می برد. هراسِ زاده از این یورش در ترکیبِ هر

 نما نهفته است. یعنی در توالیِ نماها از پشتِ متن استنباط

نمی شود. هر نما به شکلی مستقل این ویژگی را دارا است. از این

 رو به عقیده ی لوته آیزنر، وحشتی که از دیدن فیلم مطب

 دکتر کالیگاری به انسان دست می دهد کاملاً مصنوعی است.

زیرا در فیلم مطب دکتر کالیگاری، برای تصویر کردنِ دکترِ شیطانی

 و سزارِ خوابگرد، دوربین اغلب کج می شود و عمداً وضوح کاملش را

 از دست می دهد، امّا مورنائو فضای ترسناک را به وسیله ی

حرکتِ مستقیم ِ بازیگران به سمتِ دوربین خلق می کند.

لینک فیلم در سایت Midb

منابع:

تاریخ سینمای هنری/ اولریش گرگور- انور دو پاتالاس/

 ترجمه ی هوشنگ طاهری/ انتشارات ماهور


نوسفراتو-سمفونی وحشت/ ترجمه آتوسا قلمفرسایی/

 نشر

 نی (مجموعه ی ۱۰۰ سال سینما ۱۰۰ فیلمنامه)
مبادی سواد بصری/ دونیس ا. دانیس / ترجمه مسعود سپهر/

انتشارات سروش

نوشته : انیس  از  وبلاگ پرده شیشه ای

برای مشاهده اسامی فیلم های صامت موجود و خرید اینجا کلیک کنید

برای دانلود لیست فیلم و تئاتر اسکار فیلم اینجا کلیک کنید

در همین زمینه:

تحلیل و فروش فیلم کابینه دکتر کالیگاری اثر روبرت وین Robert Wiene

سینمای اکسپرسیونیستی

سینمای پست مدرن

سینمای نئورئالیستی neorealism

در باره سینمای موج نو فرانسه About French New Wave


کلمات کلیدی: مطالب سینمایی 5
 
تحلیل و فروش فیلم کابینه دکتر کالیگاری اثر روبرت وین Robert Wiene
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ 

اسکار فیلم سایت تخصصی تحلیل و فروش فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللی

نگاهی به فیلم کابینت دکتر کالیگاری اثر روبرت وین

Directed by Robert Wiene. The Cabinet Of Dr. Caligari

  نمی دانم ظهور سینما در آغاز قرن بیستم را باید اتفاقی مثبت ارزیابی کرد یا منفی. اما بدون شک زمانه باعث شد که پدران ما سینما را هنری سیاسی – اجتماعی ببینند . که البته میراثشان همچنان باقی است.

آغاز قرن بیستم مصادف بود با پیدایش کمونیسم در شوروی . هنرمندان متعهد مارکسیست بر خود واجب می دانستند که برای خلق بسازند و  فیلم هایشان را تا می توانند سیاسی کنند. که البته از این رهگذر جریان مونتاژ شوروی پیش آمد و نظریاتی که داشتند در زمینه ی تدوین. کمی آنطرف آلمان بود با اوضاع اقتصادی - سیاسی نا به سامان و بهم ریخته. و آینده ای تیره و تار که بدبینی را میان هنرمندان به امری عادی بدل می ساخت. هنرمندان آلمانی هم برای به تصویر کشیدن این دوران از پدرانشان در نقاشی تقلید کردند (شما بخوانید درس گرفتند) و به سبک اکسپرسیونیسم روی آوردند که در میزانسن بروز می یافت.

اکسپرسیونیسم مدت هاست که به چند صحنه یا تصویر محدود می شود. یا گاهی فقط در چند گریم خلاصه می شود . شاید بتوان گفت هیچ فیلمی تا حد کابینت دکتر کالیگاری در این زمینه پیش نرفته  است. رابرت وینه در این حسابی خطر کرده است.به خصوص داستان تو در تو فیلم که برای مخاطب آن زمان گیج کننده به نظر می رسد .بعد از چند صحنه ی ابتدایی فیلم به سرعت وارد فضایی اکسپرسیونیستی می شود.نور پردازی با کانتراست بالا و بی سایه روشن. پشتبام های کنگره دار.دودکش های اریب.تصاویر انتزاعی.خیابان های کج و معوج و معماری به هم پیچیده و مشوب کننده.بازی های غلو شده و چهره پردازی های بی سایه روشن و تیره. برای نمونه رجوعتان می دهم به شخصیتی به نام سزار که چهره ی کاملا سفید و لباس چسب و یکدست سیاهش می تواند یاد آور مرگ یا ترس باشد. یا در صحنه ایی می بینیم رئیس کلانتری نشسته است روی چارپایه ای بسیار بلند با دفتری بسیار قطور که جلوش قرار دارد. که می تواند کنایه ایی به بوروکراسی حاکم بر آلمان باشد. و البته سایه های بلند و قوز کرده بر روی دیوار را هم نمی توان نادیده گرفت. در بیشتر فیلم های اکسپرسیونیستی آن زمان قتل به دست همین سایه قوز کرده صورت می گرفت. مثل همین فیلم که پیش از به قتل رسیدن شخصیتی سایه ی سزار بزرگتر از خودش و البته قوز کرده بر روی دیوار می افتد.(1)

اسکار فیلم سایت تخصصی تحلیل و فروش فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللی

در نگاه نخست این همه اغراق و پیشروی در این سبک ما را به شک می اندازد. آیا واقعا نیازی به این همه اغراق بوده است؟ آیا وینه برای نشان دادن فضای وهم و ترس حاکم بر آلمان مجبور بوده که تا این حد پیش برود؟

خوب است که قبل از پاسخ به این سوالات به بررسی داستان تو در تو و پر از ابهام این فیلم هم اشاره ای بکنم. درست چند روز بعد از اینکه دکتر کالیگاری در جشنی شخصی را که در خواب راه می رود را به مردم نشان می دهد قتل هایی در شهر مردم را به وحشت می اندازد. وقتی که دوست شخصیت اصلی فیلم به قتل می رسد جوان قهرمان به دکتر کالیگاری شک می کند و سعی می کند از طریق مجاری قانونی جلو این اتفاقات را بگیرد. اما بعد از اینکه متوجه می شود که مقامات حاضر به همکاری نیستند شخصا موضوع را پی می گیرد.و متوجه می شود که دکتر کالیگاری شخصی به نام سزار را با جادو تحت اراده ی خود در می آورد و از این طریق دست به قتل های عجیب می زند. اما در انتها فیلم می فهمیم که شخصیت اصلی فیلم دیوانه است و رئیس تیمارستان هم همان دکتر کالیگاری است .

جالب است بدانیم تنها صحنه هایی که فضا سازی نسبتا رئال دارند(بهتر است بگوییم کمتر اکسپرسیونیستی) همین لحظات پایانی است. تمام صحنه های فیلم که نمایش جهانی اغراق شده است در ذهن بیماری روانی می گذرد و کل داستان بافته های ذهن راوی روانی است. اینگونه این همه اغراق توجیه پذیر می شود. و حتی باور پذیر. از این رهگذر می توان به برداشت های متنوعی از فیلم رسید. این تنوع و ابهام در برداشت های مختلف نتیجه ی داستان تو در تو و پایبندی به اکسپرسیونیسم در بخش بیشتر فیلم است. برای نمونه می توان نویسنده و کارگردانی فیلم را نوعی روایت گری دانست و راوی روانی فیلم را تبلور کارگردان . اگر این برداشت را بپذیریم و بدانیم که اکسپرسیونیسم تمایلی است برای  بیان حالات ذهنی هنرمند  به این نتیجه می رسیم که رابرت وینه خود را در دستان جانی پرشک نمایی اسیر می داند. در واقع در دنیای ذهنی خود مدیر مکانی که در آن زندگی می کند را جادوگری می داند که با خواب کردن دیگران دست به قتل های فجیع می زند. دستگاه عریض و طویل حاکمیت هم از رسیدگی به آن عاجز است. آیا این پیش بینی ظهور شخصی به نام هیتلر نیست؟ انسانی که دیگرانی را تحت اراده ی خود گرفته دست به جنایات فجیع و غیر انسانی می زند؟ و البته دستگاه حاکمیت از رسیدگی به آن عاجز است. حتی اگر این برداشت را هم صحیح ندانیم می توانیم بگوییم که کارگردان با به تصویر کشیدن ذهن بیمار سعی داشته تا اکسپرسیونیسم را یکسره آفریده ی اذهان بدبین و دیوانه بداند. به همین خاطر تنها در صحنه هایی با دنیای واقعی سر و کار داریم که در بافته های شخصیت اصلی فیلم به سر نمی بریم. اما نقطه ی مشترک همه ی این برداشت ها میزانسن متفاوت قسمت انتهایی فیلم است. با متفاوت دانستن میزانسن این دو بخش فیلم می توانیم به برداشت های متنوعی برسیم.

 اگر بپذیریم که کارگردان با کنترل میزانسن می تواند رویدادی را برای دوربین به صحنه ببرد و بخش اعظم فرم فیلم بدان وابسته است نتیجه می گیریم که کارگردان ها می توانند با کنترل صحیح  آن مفاهیم و درون مایه یک فیلم را هم تعیین کنند.اگر محتوا را مایع درون ضرف فرم در نظر بگیریم برایمان قابل درک خواهد بود که شکل و ظاهر همان ظرف را بگیرد.پس میزانسن نه تنها می تواند در بر گیرنده ی مفاهیم فیلم باشد بلکه تعیین کننده ی مقدار و عمق آن هم هست.بنابر این می توان با بررسی این بخش از فرم به مفاهیم فیلم هم دست یافت و البته به عنوان کارگردان با تسلط به میزانسن به مفاهیم فیلم عمق داد.

 بخشی از منتقدین امروزه میزانسن را بر اساس واقع گرایی آن ها ارزش گذاری نمی کنند.شاید بهتر باشد کارکردهای آن مورد بررسی قرار بگیرد.آنقدر ها مهم نیست که همه چیز کاملا شبیه دنیای واقعی باشد.تنها کافیست که فصل مشترک هایی با جهان بیننده برقرار سازد.آنوقت ذهن تماشاگر قادر است باقی مسائل را حل کند.دقت به جزییات از همین رابط های میان جهان بیننده و جهان سینما است.دکور و نماهای فیلم مطب دکتر کالیگاری که پیشتر اشاره شد اگرچه با دنیای واقعی شباهتی ندارد اما وقتی تماشاگر می فهمد که این دنیا زاده ی ذهنی بیمار است می تواند با آن ارتباط برقرار کند.

 هرچند اکسپرسیونیم هرگز تا حد کابینت دکتر کالیگاری در میزانسن نمود نیافت.علتش مشخص نیست.شاید هرگز به درستی درک نشد.شاید هیچکس چنین جراتی را به خود نداده که تا این حد پیش برود و تمام میزانسن هایش را بر اساس چنین سبک هنری بنا کند.سبکی که شاید از سوی تماشاگران پس زده شود. با همه ی این ها کابینت دکتر کالیگاری به عنوان بخشی از سینما همچنان زنده و سر پا است و نمی توان از کنار آن به آسانی گذشت. پیچیدگی و تو در تویی داستان فیلم در کنار پافشاری بر اکسپرسیونیستی بودن میزانسن کابینت دکتر کالیگاری را به فیلمی بسیار جلو تر از زمان خودش تبدیل کرده. آنقدر جلوتر که هنوز هم بعد از نود سال نو و سر زنده به نظر می رسد. و البته نا شناخته و پر از ابهام.

 

1) یاد صادق هدایت و بوف کور افتادید؟ بله.درست است. هدایت می گوید: «و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای اینست که خودم را بسایه ام معرفی بکنم. سایه ایی که روی دیوار خمیده و مثل اینست که هرچه می نویسم با اشتهای هرچه تمامتر می بلعد.» جالب است که هدایت به دوست هاش گفته گلوم و نوسفراتو و کابینت دکتر کالیگاری را دیده و اتفاقا خیلی دوستشان داشته.

پ.ن:۱) به دشواری می توان بازسازی مکانی را تصور کرد که از همه ارجاعات به طبیعت خالی باشد.جهان روی پرده و جهان هر روزی ما نمی توانند در کنار هم قرار بگیرند.جهان روی پرده لزوما جایگزین جهان واقعی می شود.زیرا که خود مفهوم جهان از نظر مکانی منحصر و یگانه است.در مدتی که به تماشای فیلم مشغولیم.فیلم به کل هستی جهان یا اگر اینطور می پسندید به طبیعت تبدیل می شود . یازن. آندره.سینما چیست

2) هربار به اکسپرسیونیسم فکر می کنم یاد این بخش از مکبث می افتم. که البته بی ربط هم نیست :

زندگی جز سایه ی پوینده ای نبود.یکی بیچاره بازیگر

که بر صحن نمایش ساعتی را در خرام آید و بخروشد

وز او دیگر خبر ناید همی باز.زندگی نبود مگر قصه

قصه ای مفت و یاوه

راوی اش کالیو.سر به سر غوغا و خشم

  نوشته دیوید    

منبع:وبلاگ پرده شیشه ای

برای خرید برترین فیلم های سینمای صامت اینجا کلیک کنید

برای دانلود لیست فیلم و تئاتر اسکار فیلم اینجا کلیک کنید

در همین زمینه:

سینمای اکسپرسیونیستی

سینمای پست مدرن

سینمای نئورئالیستی neorealism

در باره سینمای موج نو فرانسه About French New Wave

فروش فیلم های لوئیس بونوئل

فیلم های توصیه شده 15

فیلم های توصیه شده 14

فیلم های توصیه شده 13


کلمات کلیدی: مطالب سینمایی 5
 
نقد فیلم از نفس افتاده ژان لوک گدار و فروش فیلمJean Luc Godard
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ 

اسکار فیلم سایت تخصصی تحلیل و فروش فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللی

نقد فیلم: از نفس افتاده (Breathless)کارگردان Jean Luc Godard
 

«از نفس افتاده» ساخته به یاد ماندنی «ژان لوک گدار» یکی از سه موتور محرک موج نوی سینمای فرانسه بود، این فیلم به همراه «چهارصد ضربه» ساخته «فرانسوا تروفو» و «هیروشیما عشق من» اثر «آلن رنه» این جریان فکری سینمایی را که به اشتباه توسط برخی از منتقدین نوعی سبک (Style) سینمایی قلمداد شده است را به حرکت انداختند. این جریان، فرم و ساختار را از هالیوود وام گرفت و ایده‌های فرانسوی را که از نگاه نو و بی‌پرده هنرمندان سالهای بعد از جنگ برخاسته بود در خود تلفیق کرد. آنها فرم را گرفتند و تفکرات مدرنیته خود را با آن ادغام کردند، چنین بود که موج نو شکل گرفت و تا سالها به حرکت خود ادامه داد. استفاده از مدیوم‌شات و کلوزآپهای مناسب و به جا اما به وفور، نورهای غیر متمرکز و کنتراست متوسط که بیشتر در آثار سیاه‌ و سفید این دوره مشهود است و نمایش فراوان بافت شهری، اجتماعی و فرهنگی پاریس شاید عاملی بود که این حرکت را نوعی سبک بدانند.

گدار کلیشه‌ها را به کناری می‌گذارد و بر آنها خط قرمزی می‌کشد، فیلمهای او در ژانر به خصوصی قرار نمی‌گیرند. به عنوان مثال در از نفس افتاده نمی‌توان به صراحت گفت که با یک اثر درام، تراژدی و یا گانگستری روبرو هستیم. این البته از خصوصیات یک اثر مدرن و یا حتی پست‌مدرن است. اگر رجعت به مولفه‌های کلاسیک و یا سبکهای رایج قبل از مدرنیته در هنر را از خصوصیات پست‌مدرنیسم بدانیم، می‌توان گفت «از نفس افتاده» فیلمی پست‌مدرن است. کاراکترهای گدار در این فیلم از تراش شخصیتی بارزی برخودارند، آنها خصیصه‌هایی دارند که در یاد می‌ماند، برای مثال حرکت انگشت میشل (با بازی ژان پل بلموندو) روی لبهایش از خصیصه‌های اوست تا جایی که هر گاه ببینیم کسی این حرکت را انجام دهد اشاره می‌کنیم به میشل، از نفس افتاده و ژان لوک گدار. میمیک‌های پاتریشا نشان از دقت فیلمساز در پرداخت شخصیت او دارد و باعث می‌شود که همواره او را غیر قابل پیش‌بینی و شاید دور از دسترس ببینیم.

دوربین روی دست در فضاسازی و شناخت و درک کاراکتر به ما کمک می‌کند، همین تکنیک باعث می‌شود که در افکار منقلب، تکه‌پاره شده و گاهی آنارشیستی میشل غوطه بخوریم. پلانهایی که در ارتباط با میشل هستند این ویژگی را دارند و دوربین همچون کاشف روانکاو در نگاه ما نشسته است به گونه‌ای که حضور آن را حس نمی‌کنیم و خود را به دست فیلم می‌سپاریم. چنانچه اشاره شد، دوربین در فیلمهای گدار و به خصوص از نفس افتاده نقش یک راوی محض را بازی نمی‌کند، او یک چشم کنجکاو در فضای ملتهب اطراف شخصیتهای فیلم است. همان چشمی که با شیطنت از خیابانهای سنگفرشی پاریس بدون ارادت ما و آدمهای فیلم وارد خلوت آنها می‌شود؛ نماهای بسته مانند دوربین مخفی هستند. تصویر متحرک و گاهی غامض و روشنگر عمل می‌کند.

نگاه گدار به مقوله زن، در این فیلم تفکربرانگیز است. دید جامعه‌شناسانه او درباره زن و ماهیت او وابسته به فطرت زن است، زن می‌تواند یک قدیسه باشد و یا یک فاحشه، این به خودش بستگی دارد. رفتار عجیب زن و در این فیلم پاتریشیا (با بازی ژان سبرگ) نسبت به محیط یا اجتماع و نسبت به مردی که تلویحاً سرحد آمال اوست نوعی بصارت روانشناسانه می‌طلبد. به زعم گدار، زن چه در اجتماع باشد و چه در انزوا زندگی کند باز هم یک زن است؛ می‌تواند پاک و یا ناپاک زندگی کند. هرچند پاتریشیا در این فیلم مآل اندیش و ایده‌آلیست است. نقاشیهای که از رنوار در اتاقش نصب کرده و ارادتی که با ویلیام فاکنر رمان‌نویس دارد و این که نوشتن یک مقاله تا چه حدی برایش اهمیت دارد، با در نظر گرفتن اینکه مقوله فرهنگ برای یک تفنگچی و قاتل بی‌اعتبار و طفیلی است نشان دهنده ایده‌آل بودن تفکرات او هستند. مرد مقابلش آدم می‌کشد، دزدی می‌کند و جز بزهکاری چیزی نمی‌داند اما او تنها به یک چیز می‌اندیشد: اهمیت داشتن و در نتیجه وجود یافتن. اگر زن در فیلمهای گدار چنین اهمیت و ماهیت خود را از دست نداده باشد به این شکل ایده‌آلیستی فکر نمی‌کند. پاتریشیا تابلوی رنوار که پرتره‌ای از یک دختر غمگین است را به میشل نشان می‌دهد و می‌گوید:

«من جذابتر هستم یا این دختر؟»

در اینجا کمال‌طلبی پاتریشیا به عنوان یک زن مشخص است. زنی که رنوار بر بوم کشیده زن کامل و ایده‌آل برای اوست، کسی که وجود خارجی نداشته و به همین دلیل نگاهی غمگین دارد. از سوی دیگر با توجه به دیالوگهای میشل از این قبیل:

«به خاطر برق چشمات، به خاطر زیباییت دلم می‌خواد که با من بخوابی!»

و «من دختری رو دوست دارم با صدای قشنگ، گردن زیبا، پاهای متناسب و مچ ظریف...»

و در جای دیگر که زنهای زشت کنار خیابان را سوار نمی‌کند، خاطرنشان می‌شویم که مرد جنس خود را دارد، حتی اگر زنی مطلوب و کمال یافته در نظرش باشد به همخوابگی می‌اندیشد و این ظاهراً امری طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است. این موضوع پاتریشیا را رنج می‌دهد و از او زنی سرکش و ناآرام می‌سازد. کسی که تنها مخالف می کند و به افکار میشل اهمیت نمی‌دهد. در جای دیگر پاتریشیا می‌گوید که حرفهای میشل تنها ادعا هستند، تمام عشق او یک دروغ بزرگ است و او بیش از عشق به پاهای خوش حالتش فکر می‌کند:

«رومئو یک عاشقه، او نمیتونه واقعاً بدون ژولیت زندگی کنه!»

و چنین توقعی از میشل احمقانه به نظر می‌رسد. او بر این ادعا که نمی‌تواند بدون پاتریشیا زندگی کند مصر است و در سکانس پایانی، یعنی همان‌جایی که تمام ساختمان ذهنی بیننده فیلم از ابتدا در هم می‌پاشد این ادعا را اثبات می‌کند. در واقع، میشل اگر یک جانی بالفطره باشد گناهی نکرده است، او طبیعی رفتار می‌کند و تمام حرفهای بی‌منطق و بدون حساب و کتابش درست از کار در می‌آیند. دلیلش این است که او هنجارهای اجتماعی را مزاحم بروز هویت انسانی خویش می‌داند و شاید به همین دلیل است که اخلاق را کنار گذاشته است. وقتی پاتریشیا این را می‌فهمد که دیر شده است و به نقطه تراژیک فیلم می‌رسیم، یعنی جایی که میشل با ادای مخصوص به خودش جان می‌سپارد و باعث ایمان پاتریشیا می‌گردد. این ادا به پاتریشیا ارث می‌رسد و او میشل دوم می‌شود. ایده‌الها برای جهانی فرای جهان ما ساخته شده‌اند و اکنون پاتریشیا طبیعی می‌شود. خودش تحلیل می‌یابد و راه بزهکاری را هموار می‌بیند.

چیزی که پاتریشیا را بیشتر از کمال گرایی منزجر می‌کند برخوردش با آن مرد مطلوب و موفق است، کسی که توسط خبرنگارها سوال‌پیچ می‌شود. به نقطه‌نظرهای او توجه کنید:

«من فکر می‌کنم افراط مذهبی (یا فرهنگی) فرانسویها باعث شده که استقبال خوبی از رمانهای من بشه... عشق همه چیزیه که میشه بهش معتقد بود... زنان امریکایی بر عشق توی زندگی وقوف دارن اما فرانسویها هنوز نتونستن باهاش کنار بیان... زنهای متقلب و مردهای اعتصاب‌گر هر دو متقلبند ... به نظر من، شهوت نوعی از عشق و عشق نوعی از شهوته... مردها به زن فکر می‌کنن و زنها به پول... وقتی یک دختر زیبا رو با یک پولدار می‌بینین فکر می‌کنین دختره عالیه ولی مرده فقط یه خوکه!»

این سخنان، پیش از آنکه بیانگر جایگاه انسان امروز در بطن مدرنیسم باشند تفکرات پاتریشیا را بر هم می‌ریزند. او دیگر نمی‌تواند به دنبال یک مرد باشد، کسی که همچون رومئو عمل کند و از کاستیهای زندگی چشم‌پوشی نماید.

میشل بیان می‌کند که در همه جا آسمان یک‌رنگ دارد، دختران سوئدی به آن زیبایی که گفته‌اند نیستند و در مکزیک هیچ چیز زیبایی وجود ندارد. او واقعیتها را با زبان خودش بیان می‌کند و در جستجوی تاثیر این حرفها بر پاتریشیاست. ایتالیا برای میشل میعادگاه زندگی معمولی اما با نشاط است، علاقه او به اتومبیلهای ایتالیایی و اشاره او به جنووا، میلان و رم نمادی است برای اینکه جایی بهتر برای زندگی وجود دارد و پاتریشیا هرچه زودتر باید به همراهی او تا رسیدن به این مکان فاضله جهد نماید. دنیای واقعی میشل از دنیای فانتزی پاتریشیا جداست و این تناقض رابطه این دو نفر را عمیق‌تر می‌کند، تمام چیزهای که بین این دو در کمال بی‌منطقی صورت می‌گیرد از همین امر نشات گرفته است. پاتریشیا نمی‌تواند میشل را داخل در دنیای خود بکند و در انتها خودش در میشل حلول می‌کند و تبدیل به او می‌گردد.

پراکندگی ذهنی میشل به دلیل تعارض با مدرنیته و اجتماع محصول آن در جای جای فیلم مشهود است. در سکانسهای اولیه او در اتومبیلش با یک اسلحه بازی می‌کند؛ در حقیقت این اسلحه جوهر میشل است و آن چیزی است که در نتیجه ناهنجاریهای اجتماعی و عرفی او ایجاد شده است. او خود اسلحه است و اسلحه خود او و آندو از یکدیگر تفکیک‌پذیر نیستند. تمام آرزو و خواست میشل همبستری مجدد با پاتریشیاست اما از آن سو، آمال پاتریشیا در تقدس رابطه زن و مرد خلاصه شده است. او می‌خواهد عشق چیزی فراتر از رابطه جنسی باشد و او به جای اسلحه بودن تنها یک مرد باشد؛ همانگونه که رومئوی افسانه ای بوده است اما وقتی میشل بیان می‌کند که خوبیها در همه جای دنیا افسانه هستند او را نسبت به نگرش کمال‌گرایش مظنون می‌کند.

مسئله مدرنیسم در فیلمهای گدار نوعی دغدغه محسوب می‌شود. گانگسترهای این دوران دیگر قهرمان نیستند و با یک فریب زنانه از دست می‌روند. نگاه گدار به ضد قهرمان بودن آنکه اسلحه در دست دارد با نگاه میشل به پوستر همفری بوگارت، آن گونه که مردد و مغموم است مصادف شده است. بوگارتی که از ستاره‌های قهرمان‌پرور هالیوود بود و البته نوعی تحسین نیز در این پلان قابل توجه است. گدار سینمای کلاسیک را تحسین می‌کند.

فیلم به طور کلی روایتی تند و شکاک از اوضاع اجتماعی و فرهنگی امروز است. دنیایی که گام به سوی تجدد گذاشته است و همه چیز را در این جریان سریع همچون سیل با خود می‌برد. دنیای «از نفس افتاده» دنیای سیاهی است اما صادقانه است. صداقت گاهی، تباهی می‌آفریند و این است پایان کار آدمی در دنیای امروز. «از نفس افتاده» اثبات ماهیت آخرین دیالوگ میشل است:

«تو واقعاً هرزه هستی!»

و گویی گدار این جمله را بر سر آدمی فریاد می‌کند، فریادی خاموش در قلب فیلمی تاریک.

منبع:دلنمک

برای خرید فیلم های ژان لوک گدارد اینجا کلیک کنید

برای دانلود لیست فیلم و تئاتر اسکار فیلم اینجا کلیک کنید

در همین زمینه:

در باره سینمای موج نو فرانسه About French New Wave

آشنایی با فستیوال کن

در باره سینمای نوآر Noir Film

فروش فیلم های لارس فون تریر

فروش فیلم های لوئیس بونوئل

فروش مجموعه فیلم های مارتین اسکورسیزی martin scorsese

فروش فیلم های پیرو پائولو پازولینی

فروش فیلم های ریدلی اسکات


کلمات کلیدی: مطالب سینمایی 5
 
نگاهی به آثار و زندگی آرتور میلر artur miler نمایشنامه‌نویس
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ 

اسکار فیلم سایت تخصصی تحلیل و فروش فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللی

نگاهی به آثار و زندگی آرتور میلر  artur miler نمایشنامه‌نویس

"وقــتی نوشـتی دیگـــــر نمی میری"

"آرتور میلر" نمایشنامه‌نویسی از نسل غول‌های بزرگ تئاتر معاصر جهان و در ردیف کسانی چون تنسی ویلیامز، برشت، بکت، یونسکو، آرابال و چخوف در تحول تئاتر مدرن نقش مهمی داشته و"مرگ دستفروش" او از نخستین تراژدی‌های مدرن جهان است ‌که سه جایزه اصلی نمایشنامه‌نویسی یعنی"پولیتزر"، "تونی" و جایزه "حلقه منتقدان نمایشنامه‌نویسی" نیویورک را از آن خود کرد. میلر یک بار برنده مدال طلای"آکادمی هنر و ادبیات آمریکا" و دو بار برنده ‌جایزه"منتقدان نیویورک" شد، از دانشگاه‌های آکسفورد و هاروارد دکترای افتخاری گرفت و در سال 1965 به ریاست انجمن جهانی پن‌(انجمن جهانی حمایت از حقوق شعرا، مقاله‌نویسان و رمان‌نویسان جهان) انتخاب شد.

آرتور میلر در 17 اکتبر سال 1915 در یک خانواده مهاجر یهود در نیویورک متولد شد. پدرش مهاجری از لهستان بود که با هجوم هیتلر از وطنش کوچ کرده بود. پس از چندی پدرش در دوره رکورد اقتصادی ورشکست شد، خانواده به ناچار به بروکلین نقل مکان کرد و آرتور نوجوان مجبور شد از صبح ساعت 4 و پیش از رفتن به مدرسه به تحویل دادن نان بپردازد تا بتواند به خانواده‌اش کمک کند. گفته مى شود این حوادث الهام بخش میلر در خلق خانه بروکلین در نمایشنامه"مرگ دستفروش" شده است.
در جوانی پس از خواندن داستان"برادران کارامازوف" نوشته داستایوفسکی به نویسندگی علاقه‌مند شده و براى تحصیل در رشته روزنامه نگارى در سال ۱۹۳۴ وارد دانشگاه میشیگان شد. پس از آنکه در سال ۱۹۳۸ در رشته ادبیات انگلیسى فارغ‌التحصیل شد و به نیویورک بازگشت به عضویت یک گروه نمایشى درآمد و براى برنامه‌هاى رادیویى، نوشتن را آغاز کرد و در این راه به همکارى با شبکه‌هاى CBS و NBC پرداخت.


اولین نمایشنامه میلرکه در برادوى ‌روى صحنه رفت، "مردى که بخت یارش بود"‌(The Man Who had all the Luck)‌ نام داشت که پس از چهارمین اجرا، از صحنه برداشته شد. سه سال بعد میلر  نمایشنامه"تمام پسران من‌" را خلق کرد که جایزه انجمن منتقدان ادبیات نمایشى نیویورک و جایزه تونى‌ را از آن او کرد. در سال ۱۹۴۴ میلر مدتى را در اردوگاه‌هاى نظامى به سر برد تا ماده اولیه نمایشنامه داستان"جى جو" را جمع آورى و تهیه کند. او در سال ۱۹۴۵ اولین رمان خود را با نام"کانون" (Focus) در ضدیت با فاشیسم نوشت. در سال ۱۹۴۹ او نمایشنامه"مرگ دستفروش" را آفرید که برایش شهرتى جهانى به ارمغان آورد و به یکى از دستاوردهاى ارزشمند تئاتر مدرن آمریکا بدل شد.


اوایل دهه ۵۰ مقارن با اجرای نمایش"بوته آزمایش" (جادوگران شهر سلیم) در بروکسل بود. "بوته آزمایش" اعتراض به فضای سرکوب سیاسی در دوران "مک کارتیسم" بود و محاکمه دیوانه‌وار فردی را روایت می‌کرد که به جادوگری متهم شده بود. این نمایشنامه استعاره‌ای از سلطه مک کارتیسم بر جامعه و نوعی دفاع از آزادی عقیده و بیان بود.  این نمایشنامه که موفق به دریافت جایزه"آنتونت پرى" شده بود به رکورد بالاترین دفعات اجرا در میان آثار میلر دست یافت. در همین اثنا هیات رسیدگى به جریان کمونیست که از سوى مجلس آمریکا مامور به فعالیت شده بود، میلر  را به اتهام عقاید کمونیستى مورد بازخواست و بازجویى قرار دادند. او اعتراف کرد که به همراه چهار یا پنج نویسنده دیگر در چنین جلساتى شرکت کرده است اما از افشاى نام دیگر نویسندگان امتناع ورزید و به همین دلیل در لیست سیاه قرار گرفت. بعد از این واقعه او به اخذ دکتراى افتخارى از دانشگاه میشیگان نائل آمد.


پس از آن میلر ‌نمایشنامه‌ای کوتاه با عنوان"چشم اندازى از پل" نوشت که اجراى موفقى در سال ۱۹۵۵ به شمار مى‌آمد و داستان عشق، حسادت و خیانت بود.
"سقوط در کوه مرگان" عنوان نمایشنامه‌ای است که میلر در سال ۱۹۹۱ میلادی نگا‌شته و منتشر کرده است. وی در این نمایشنامه داستان مدیر یک شرکت بیمه را در شهر نیویورک نقل می‌کند که بسیار ثروتمند، خودخواه و خسیس است و در عین حال از مرگ وحشت دارد.

"ارتباطات آقای پیترز" هم در سال ۱۹۹۸ در صحنه یکی از سالن‌های تئاتر نیویورک‌(خارج از برادوی) اجرا شده است. میلر در این نمایشنامه داستان یک کارمند خطوط هوایی را نقل می‌کند که زمانی زندگی خوشی داشته، اما اکنون احساس می‌کند عمر زیادی از او سپری شده و هنوز معنای زندگی را نمی‌داند.
آثار نمایشى آرتور میلر  به نوعى ادامه ادبیات نمایشی واقع‌گرا است که در فاصله بین دو جنگ جهانى در آمریکا آغاز شد. آرتور میلر را همراه تنسی ویلیامز، و ادوارد آلبی سه نمایشنامه‌نویس بزرگ بعد از جنگ جهانی دوم می‌دانند. او در آثار خود، بینش اجتماعى‌اش را با دقت و ظرافتى مثال زدنى با نقاط ضعف و قوت شخصیت قهرمانان داستانش در مى‌آمیخت و تعدادى از آثارش به دست کارگردانانى از جمله جان هیوستون، سیدنى لومت و کارل رایز به روى پرده سینما رفته است.


آرتور میلر  را ملقب به عنوان یکى از آثارش"مردى که بخت یارش بود" مى‌خواندند. او سبک رئالیستی منحصر به فردی داشت و در آثارش تصویر دقیقی از جامعه معاصر و ارزش‌های رو به زوال آن ارائه داد. بیشتر شخصیت‌های او همانند ویلی لومن، قربانی بی‌عدالتی و بی‌رحمی نظام سرمایه‌داری بودند. آرتور میلر معتقد بود دنیایی از انسان‌ها در اطراف ما زندگی می‌کنند که در برابر همه آن‌ها مسئول هستیم. در آثار او نیز نوعی احساس مسئولیت نسبت به انسآن‌ها نهفته است. آثار آرتور میلر با تأکید بر نقش خانواده، اخلاق و مسئولیت‌پذیری فرد، بازگو کننده فروپاشی روزافزون جامعه مدرن است. او محور بسیاری از آثارش را برپایه این پرسش استوار ساخته بود که آیا در دنیای امروز با وجود خانواده‌هایی که فروپاشیده‌اند و مردمی که به ناچار نمی‌توانند مدت طولانی در یک مکان اقامت داشته باشند، پایه و اساسی برای زندگی انسآن‌ها باقی خواهد ماند؟
میلر سخن معروفی دارد که نشانگر مسئولیت‌پذیری گریزناپذیر انسان مدرن نسبت به جهان پیرامونش است:«ما همه در کشتارهای ویتنام، عراق، افغانستان و ... مسئولیم. ما سیاستمدارانی را به قدرت می‌رسانیم، به آن‌ها مالیات‌ می‌دهیم و سکوت می‌کنیم، پس دستمان به خون همه مظلومینی آلوده است که سیاستمداران ما آنان را به نابودی می‌کشند.»


آرتور میلر را استاد دیالوگ‌نویسی  نامیده‌اند. نمایشنامه"سقف کلیسای جامع" او را می‌توان از نظر دیالوگ‌نویسی، مانیفست مجموعه آثارش دانست. در این نمایشنامه، که آشکارا در کشوری کمونیستی می‌گذرد، شخصیت‌ها در خانه‌‌هایی هستند که می‌دانند دستگاه شنود در آن کار گذاشته شده است. به این ترتیب،گفت‌وگوهایشان را در واقع برای یکدیگر نمی‌گویند و بیش از آنکه جواب هم را بدهند، هدفشان آن گوش سومی است که به حرف‌هایشان گوش می‌دهد. به این ترتیب است که دیالوگ‌ها ماهیتی چندوجهی می‌یابند، هر شخصیت در طی حرف‌هایش چاره‌ای ندارد جز آنکه در محدوده‌ کوچکی از کلمات حرف‌های زیادی بزند، و هم پیام خود را به سمع آن گوش سومی برساند که مشغول استراق سمع است، هم به طرف صحبتش پاسخ دهد، و هم درباره‌ فرد سوم یا موضوع دیگری سخن بگوید که محل بحث است.


نمونه‌ دیگر"نوعی داستان عاشقانه" است، نمایشنامه‌ای که به رابطه‌ پیچیده یک کارآگاه با زنی که از پرونده‌ زیر نظر او اطلاع زیادی دارد می‌پردازد. آرتور میلر در این متن نیز همان اصل چگالی سطوح در محدوده‌ کوچکی از کلمات را رعایت می‌کند. گفت‌وگوی کارآگاه و زن در آن واحد گفت‌وگویی عاشقانه، یک بازجویی نه‌چندان متعارف برای پرونده‌ای جنایی، و اعتراضی جدی به وضعیت نظام قضایی آمریکاست. تام و آنجلا در اکثر لحظات نمایشنامه جواب هم را نمی‌دهند، بلکه تلویحاً فساد ریشه‌ای و فراگیر نظام آمریکا را زیر سوال می‌برند و در عین حال، دست به تعریف مجدد رابطه‌ عاشقانه پیچیده‌شان می‌زنند.


چنین گرایشی را تقریبا در تمام آثار آرتور میلر می‌توان یافت. میلر به جای خالی کردن متن به سبک ابزوردیست‌ها دست به پر کردن آن می‌زند، و به واسطه‌ همین پر کردن استادانه‌ متن است که نمایشنامه‌های میلر برای اجرا امکانات بسیاری در اختیار کارگردان می‌گذارند.


هر چند این نویسنده شاخص معضلات  اجتماعی  جامعه  امریکا را در نمایشنامه‌هایش‌ به تصویر می‌کشد، شهرت جهانی او مرهون جهان شمول بودن آن معضلات است. اندک نیست تعداد کسانی که تصویر پدر خود را در شخصیت ویلی لومان دیده‌اند ‌و ‌گناه جو کلر شبیه گناه  بسیاری از افرادیست که دیگران را قربانی منافع  خود می‌کنند. تفتیش عقاید به بهانه‌های مختلف نیز قدمتی دیرینه دارد و در پهنه تاریخ و جغرافیا گسترده است. بنابراین میلر در آثارش نه تنها رویای امریکایی‌(رویای موفقیت) و تفتیش عقاید به سبک مک کارتی  را به باد انتقاد می‌گیرد، ‌بلکه  به کاستی‌های ‌ذاتی‌ ابنای بشر از جمله ‌منفعت‌طلبی ‌به هر قیمت، نادیده گرفتن دیگران  و معضلات جهانی  همچون سلب آزادی  فردی‌ و پایمال کردن حقوق انسانی می‌تازد. میلر در به تصویر کشیدن درگیری‌های اخلاقی انسان معاصر و معضلات جوامع مدرن  تا حد زیادی وامدار هنریک ایبسن، سردمدار نمایشنامه‌نویسی مدرن است. از حیث سبک و نوآوری‌های نمایشی نیز آرتورمیلر جایگاهی خاص در ادبیات نمایشی سده بیستم دارد چون اولین نمایش نامه نویسی است که  درگیری های  ذهنی و خاطرات ‌شخصیت نمایشی  را  در  مرگ دستفروش  به عرصه اجرا درآورده  و حال ‌و گذشته را در هم آمیخته است.


میلر علاوه بر نمایشنامه‌نویسی، در فیلمنامه‌نویسی و مقاله‌نویسی هم دستی داشته که در جای خود قابل بررسی هستند. به نظر او احساس مخاطبان بر دانش منتقدان برترى دارد و گفته است:‌«‌مخاطبان گرچه از دانش آکادمیک هنر تئاتر برخوردار نیستند ولى به پشتوانه قلب و احساساتشان بیش از آنچه منتقدان به این هنر بها مى‌دهند، انرژى و وقت صرف مى‌کنند. تماشاگر نمایش با احساسش به اثر نزدیک مى‌شود و این بسیار با ارزش است و قضاوتش را قابل تأمل و درنگ مى‌کند.‌»


میلر در سال ۱۹۵۶ با مریلین مونرو ازدواج کرد اما این ازدواج پنج سال بیشتر دوام نیاورد. پس از خودکشی مونرو، میلر  تا ۹ سال از صحنه به دور بود تا اینکه با نمایشنامه"پس از سقوط" به عالم هنر بازگشت که به نوعى روایت زندگى شخصى اوست. او در دهه ۹۰ هم دو نمایشنامه دیگر نوشت که یکى از آن‌ها آخرین آمریکایى نام داشت.


از آثار این نویسنده موفق می‌توان به سال‌های طلایی (1940 که نخستین بار در سال 1990 ‌روی صحنه رفت)، "مردی که همه خوش‌شانسی‌ها را داشت" ‌(1944)، "همه پسران من" (1947)، "خاطره‌ دو دوشنبه" (1955)، "وصله‌های ناجور" (1961)، "پس از پاییز" (1964)، "دشمن مردم" (1966)، "قیمت" (1968)، "ساعت آمریکایی" و "بازی برای زمان" (1980)، "بوته آزمایش" (جادوگران شهر سلیم)، "خاطره" [‌حافظه‌] ‌(1986)، "آخرین یانکی و شیشه شکسته" (1993)، "پایان تصویر" (2004 ) و"همه می‌برند" اشاره کرد.


نگاهی به نمایشنامه"مرگ دست‌فروش"
"مرگ دست‌فروش" نمایشنامه‌اى واقعى درباره دستفروشى واقعى بود که 10 سال ذهن میلر را به خود مشغول ساخته بود. مری مک کاریت یکی منتقدان برجسته امریکا مرگ دستفروش را نمایشنامه‌ای ضعیف نامید اما این نمایشنامه بعدها نه تنها در آمریکا بلکه در سراسر جهان به اسطوره بدل شد و سه جایزه اصلی نمایشنامه‌نویسی پولیتزر، جایزه تونی و جایزه حلقه منتقدان نمایشنامه‌نویسی نیویورک را از آن خود کرد. میلر"مرگ دستفروش" را تنها در دو روز نوشته و سال‌ها بعد درباره این نمایش گفت:«اصلاً پیش‌بینى نمى‌کردم که"مرگ دستفروش" به چنین شهرتى دست یابد.»


"مرگ دستفروش" فاجعه‌ زندگی مردی است که به گفته ‌نویسنده: «بر نیروهای زندگی نظارت و اختیاری ندارد» و تأملی بر زندگی انسآن‌هایی است که تنها وقتی مطرح هستند که سود می‌رسانند و سپس در خلاء رها می‌شوند. خانه ویلی لومان خانه‌‌‌ای کوچک است که باغچه‌ای داشته و امید و دلخوشی ویلی در کاشتن سبزیجات در باغچه‌اش و تنفس در هوایی آزاد و خیره شدن به ماه و ستارگان در شب است اما اکنون اطراف خانه او را ساختمان‌های بلندی فرا گرفته و او دیگر نمی‌تواند در باغچه اش چیزی بکارد زیرا ساختمان‌های بلند اطراف نمی‌گذارند که آفتاب به باغچه بتابد و دیگر حتی ماه و ستارگان را نیز به آسانی نمی‌توان دید. خانه‌ او در حصار دیوارهای بلند آسمان خراش‌ها به زندانی می‌ماند که زندگی در آن جریان ندارد. ولی او به رغم از دست دادن تکیه‌گاه مادی زندگیش می‌کوشد ثابت کند که وجود دارد و زندگی می‌کند. او به خاطراتش متوسل می‌شود و سعی می کند با مرور گذشته به چراهای زندگی‌اش پی ببرد. ولی بیشتر به رویا فرو می‌رود و بیهوده به دیگران دل می‌بندد. تضاد میان واقعیت و آرزوهای او بسیار است و این تضادها به روشنی در صحنه‌های مختلف نمایشنامه نشان داده می‌شود.

 
ویلی لومان نمی‌تواند این دنیای مدرن را درک کند.او نمی‌داند که در دنیای جدید دیگر جایی برای کاشتن سبزیجات نیست و او و شغلی که دارد در دنیای جدید دیگر جایی ندارند. در دنیای جدید کسی به او اهمیتی نمیدهد و او شخصی متعلق به دنیای سنتی گذشته است که باید کنار گذاشته شود. او در دنیای خودش زندگی میکند و نمیتواند با دنیای جدید و به اصطلاح مدرن جامعه ارتباط برقرار کند. او مدام به گذشته پناه می‌برد و چرایی ناکامی زندگی خود و دو پسرش را در گذشته می‌جوید. 


 ویلی لومان فروشنده شکست خورده نمایشنامه در تضاد و تناقض بسیار به سر می‌برد و میان آرزوهای او و واقعیت فاصله بسیار است .او می پنداردکه پسرانش افراد موفقی هستند در حالی که چنین نیست. ویلی نمی‌تواند در رویای‌ آمریکایی خود خوشبختی را لمس کند و این رویای آمریکایی پر و بال بچه‌های ویلی را نیز سوزانده است. بیف پسر بزرگ او شغلی ندارد و در مقابل ناکامی هایش دست به دزدی میزندگرچه احتیاجی به اشیایی که می‌دزدد ندارد و این کار تنها واکنشی است به سر خوردگی‌هایش."بیف" به دنبال پولدار شدن سر از تگزاس درمی‌آورد و در آن یک دست لباس می‌دزد و سه ماه به زندان می‌رود. هپی پسر کوچکتر ویلی وضع بهتری از بیف دارد اما او هم آدمی بلند پرواز است و از زندگیش راضی نیست. ‌


در این نمایشنامه لیندا زن ویلی لومان تنها عضو خانواده است که از واقعیت فاصله نگرفته و به رویا پناه نمی‌برد. او همیشه به شوهر و فرزندانش امید می‌بخشد و زندگیش را با نگرانی دایم برای شوهرش سپری می‌کند. زندگی زناشویی آن‌ها چندان تعریفی ندارد ولی لیندا چندان شکایتی ندارد.


ویلی لومان که یک فروشنده دوره گرد است در یکی از سفرهایش با زنی آشنا می‌شود و به لیندا خیانت می‌کند.
"مرگ فروشنده" اثری کاملاً ضد سرمایه‌داری است. زمانی این اثر در آمریکا نوشته و اجرا شد که برای دولت آمریکا ننگ بود که شهر‌و‌ندانش‌ تابع نظام‌های سوسیالیستی و کمونیستی شوند. به همین دلیل میلر چاره‌ای جز‌ خروج از آمریکا و اقامت اجباری در پاریس نداشت و از سوی دیگر این متن، دولت آمریکا را به سمت همگانی شدن"بیمه و تأمین اجتماعی" سوق داد.


می‌توان گفت درونمایه اصلی این تراژدی مدرن، بحران هویت در جامعه صنعتی است. نویسنده مدرن با بهره‌گیری از نظریات روانکاوی اجتماعی می کوشد تا تأثیرات مخرب جامعه صنعتی را بر روان آدمی به تصویر بکشد و با برداشتن حجاب توهمات و ایدئولوژی‌ها تصویر واقعی جامعه صنعتی را به انسان نشان دهد و او را با ارزش‌های راستین انسانی پیوند دهد. فروم عقیده دارد در جامعه سرمایه‌داری که مبنای هویت انسان، سود داشتن است کسانی که فاقد دارایی به معنی حقیقی سرمایه‌اند از بحران هویت رنج می‌برند. از آنجا که انسان بدون داشتن هویت نمی‌تواند از سلامت روحی برخوردار باشد، خود را تسلیم قدرتی برتر می‌کند تا با پیوند به آن احساس هویت کند. احساس ازخودبیگانگی، بطور ناخودآگاه، به بیماری‌های روحی منجر می‌شود اما از آنجا که فرد، الگوهای جامعه‌اش را به عنوان حقیقت و اصل خدشه‌ناپذیر پذیرفته است هرگز به اعتبار آن‌ها شک نمی‌کند. در این میان کسانی هستند که به ارزش‌های غلط جامعه آگاهند، اما آگاهی شان را سرکوب می‌کنند. فروم انگیزه سرکوب را ترس از انزوا و طرد شدن می‌داند. در میان آثار نمایشی بزرگ قرن بیستم، "مرگ فروشنده" اثر آرتور میلر را می توان نمونه برجسته روانکاوی ـ اجتماعی برشمرد.
آرتور میلر در این اثر به خوبی توانسته است رنج‌های انسانی که بوسیله دنیای مدرن زخم‌های بسیاری خورده است را نشان دهد. اما ویلی لومان به راحتی از مبارزه دست نمی‌کشد او تصمیم به خودکشی می‌گیرد تا پس از مرگش افراد خانواده او با پول بیمه او زندگی راحتی داشته باشند. پس از خودکشی او لیندا که بالای سر او ایستاده، گریه‌کنان می‌گوید:‌«چرا اینکارو کردی ویلی؟چرا؟ ما دیگه آزاد شده بودیم تمام قسط‌های خونه رو پرداخت کرده بودیم دیگه آزاد بودیم‌» و به این ترتیب حرفی که میلر قصد دارد به مخاطب بگوید در این جملات آشکار می‌شود: در جامعه مصرفی، انسان‌ها آزاد نیستند آن‌ها اسیر مصرف‌گرایی شده‌اند. میلر جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که در آن روح مردمانش در میان کار و زندگی مصرفی کشته می‌شود آن‌ها حتی دیگر باغچه‌ای ندارند تابا کاشتن چند دانه سبزی در آن آرامشی یابند و به گونه‌ای میلر اشاره به نابودی طبیعت در قبال جامعه مدرن نیز دارد.


نکته دیگری که قابل ذکر است این است که به نظر می‌رسد خودکشی لومان به گونه‌ای مبارزه در برابر جامعه مدرنی است که نمی‌تواند آن را بپذیرد او قبل از خودکشی در باغچه شروع به کاشتن سبزیجات می‌کند؛ ما در او نشانی از ناامیدی نمی‌بینیم تنها پریشانی است که لحظه به لحظه شدت می‌گیرد، تضاد میان آنچه او می‌خواهد و آنچه در گذشته بوده و زندگی او در گذشته با آنچه امروز هست بسیار زیاد است. خودکشی او از نوع خودکشی ناامیدانه نیست که دورکیم می‌گوید اتفاقا او خودکشی می‌کند؛ زیرا تعلق خاطر بسیاری به فرزندانش و همسرش دارد و می‌خواهد به وسیله خودکشی زندگی بهتری برای آنان فراهم کند.ویلی لومان گرچه اشتباهاتی در زندگی گذشته‌اش مرتکب شده اما به سرنوشت خانواده خود علاقمند است. او با رجوع به گذشته می‌خواهد راهی بیابد تا روزهای خوش گذشته زنده شوند و او و خانواده‌اش دوباره همان جمع شاد و موفق را داشته باشند و در رویایش می‌اندیشد کاش مانند برادرش به آلاسکا رفته بود. او مدام به دنبال فرار از واقعیت و شاید فرار از زندگی مدرنی است که نمی‌تواند آن را درک کند.در دیالوگهای نمایشنامه این تضادها به خوبی به تصویر کشیده شده اند و نمایشنامه دارای دیالوگ‌های قدرتمندی است. این نمایشنامه برای اولین بار در سالن‌های تئاتر برادوی به اجرا در آمده و در زمره 50 نمایش برجسته شناخته شد.

 


نگاهی به نمایشنامه"چشم اندازی از پل"


مساله برخورد و تقابل بین دو نسل همیشه مسئله مهم و قابل توجهی بوده، مخصوصاً اگر این تقابل در محیطی اتفاق بیافتد که خود آبستن حوادث و اتفاقات گوناگون است. آرتور میلر با انتخاب یک منطقه مهاجر نشین برای پس زمینه قصه‌اش، این تقابل بین اندیشه‌های نسل جدید و قدیم را به خوبی به تصویر می‌کشد. زنی، خواهرزاده‌اش را، که پدر و مادرش را از دست داده، نزد خود آورده است.‌ زن با مردی به نام ادی ازدواج کرده و رابطه ادی با خواهرزاده زن(که کتی نام دارد) آن چنان صمیمی است که کتی او را پدر می‌نامد. کتی حس می‌کند که هیچ کس تا به حال به او تا این اندازه محبت نکرده است. البته ما این رابطه مثلثی را به تدریج و در طول نمایش می‌فهمیم و در شروع حس می‌کنیم که دختر، فقط مادر ندارد. 

         
این سه نفر مهاجرانی هستند که ایتالیا را برای زندگی بهتر و شغل که زندگیشان را تامین کند، ترک کرده‌اند و حالا، هر چند در حومه نیویورک زندگی چندان مناسبی ندارند، اما آن را به زندگی در ایتالیا ترجیح می‌دهند. زندگی آن‌ها به گونه‌ای یکنواخت و البته خالی از بحران ادامه دارد تا این که، اولین گره داستان، به وجود می‌آید: کتی که سال آخر مدرسه‌اش را می‌گذراند، تصمیم می‌گیرد که شغلی دست و پا کند. ادی با سر کار رفتن کتی مخالفت می‌کند، اما به هر حال می‌پذیرد. چندی بعد برادرزاده‌های زن که از ایتالیا آمده‌اند، در خانه آن‌ها اقامت می‌گزینند. در ابتدا مشکلی وجود ندارد. بحران از آنجا شروع می‌شود که کتی به یکی از دو مرد مهمان، رودلفو، علاقمند می‌شود. آن‌ها می‌خواهند با هم ازدواج کنند، اما ادی مخالف این ازدواج است. او رفتار رودلفو را چندان نمی‌پسندد. به موهای بلند و طلایی پسر انتقاد می‌کند و خیلی خوشش نمی‌آید که پسر در روی عرشه کشتی زیر آواز بزند و با همه شوخی کند. حتی از این که رودلفو می‌تواند آشپزی و خیاطی کند، چندان خوشش نمی‌آید. به نظرش این کار مخصوص خانم‌هاست. در صورتی که نسل جدید، با افکار جدید با این قضایا به گونه‌ای عادی برخورد می‌کند.  

  
چند روز مانده به ازدواج کتی، پدرخوانده‌اش ماموران اداره مهاجرت را از بودن رودلفو و مارکو آگاه می‌کند. آن‌ها به خانه آن‌ها می‌آیند و دستگیرشان می‌کنند. کتی برای ازدواج نیازی به اجازه کسی ندارد، چرا که به سن قانونی رسیده است و رودلفو می‌تواند با ازدواجی که با کتی می‌کند، به عنوان مقیم پذیرفته شود. مارکو باید تعهد کند که کسی را به قتل نرساند اما او از دست ادی ناراحت است. وقتی آن‌ها با هم برخورد می‌کنند، ادی خودش چاقو را به سمت شکمش می‌برد و...  


به این ترتیب تقابل دو نسل در یک محیط نه چندان آرام و متعارف به مرگ نسل قدیم می‌انجامد. پدر که در این نمایش نمادی از سنت است به دست تفکرات مدرن‌تر نابود می‌شود. منتها نکته قابل توجه آن است که چیزی که او را از میان برمی‌دارد، مهره‌ای از میان معتقدان تفکرات مدرن نیست که، خود مرد سنتی، خود را از پای در می‌آورد و این حادثه زمانی اتفاق می‌افتد که او با مرد دیگری درگیر می‌شود که آن مرد هم به سنت نزدیک‌تر است تا به نسل جدید.   

       
در نتیجه برخورد بین دو نسل تبدیل به یک برخورد و بحران بزرگتر می‌شود که ما آن را به جدال بین سنت و مدرنیته می‌شناسیم. آرتور میلر با انتخاب یک محیط مناسب این تجددطلبی را به نحو بسیار مناسبی ارایه می‌کند. او جامعه‌ مهاجران و آدم‌های حاشیه‌نشین را برای کارش انتخاب می‌کند، چرا که آن‌ها صراحت بیشتری دارند و زندگیشان فارغ از لایه‌های خاکستری‌، می‌تواند نمونه بهتری از برخورد باشد. او سراغ حاشیه‌نشینان می‌رود، چرا که آن‌ها کمتر درگیر ظواهر و ریاکاری در بین قشر بورژازی هستند. آن‌ها نقش کسی دیگر را بازی نمی‌کنند و هرگز نقابی بر صورت ندارند. بنابراین می‌توانند نقش‌های دراماتیک‌تر و نمایشی‌تری را ایفا کنند.


آرتور میلر در این نمایشنامه نیز درست ‌مانند سایر کارهایش، نقدی از جامعه آمریکا ارایه می‌کند. او این بار نیز به جای انتخاب یک فضای عمومی از این جامعه، سراغ یک جزء از آن می‌رود. جامعه مهاجران بخش عمده‌ای از امریکا را تشکیل می‌دهند. به این ترتیب وقتی آرتور میلر این جامعه را مورد بررسی می‌دهد، در واقع کل جامعه را مورد بحث قرار می‌دهد. همین موضوع را در فیلم‌ها و نمایشنامه‌های دیگری نیز دیده‌ایم: هیچ کس به دیگری رحم نمی‌کند و هر کس برای رسیدن به منافعش حاضر است که دیگری را به خطر بیاندازد. هر کس به خودش فکر می‌کند و گاهی اوقات، آدم‌ها تبدیل به ماشین می‌شوند. در"بانی وکلاید" دو نفر که معیارهای اجتماعی را برنمی‌تابند، کشته می‌شوند اما در"چشم‌اندازی از پل" جامعه عوض شده است. هرچند که دیگر نمی‌توان زندگی مارکو، رودلفو و کتی را عادی دانست، اما آن‌ها زنده می‌مانند تا به عنوان نسلی دیگر به زندگی نگاهی دیگر داشته باشند و همه چیز به نفع تفکرات جدید کنار می‌رود.


میلر و تراژدی مدرن
( مطلب زیر با الهام از مقاله‌هایی نوشته شده که خود آرتور میلر درباره تراژدی نوشته است)
امروزه گرایشی در ادبیات جهان وجود دارد و همواره این مفهوم را القا می‌کند که انسان، علی‌رغم رنج بسیاری که می برد، قادر نیست به چیزی دست یابد که بتواند او را به وضعیت شادمانه‌تری رهنمون شود. کندوکاو روح در هنر، به راه رفتارگرایی منحرف شده است، بدین شیوه، هنرمند صرفاً به کالبد شکافی فاجعه اکتفا می‌‌کند، و انسان ماهیتاً حیوان گنگی فرض می‌شود که از میان هزار توی از پیش ساخته‌شده‌ای به سوی خواب محتوم خویش ره می‌سپارد؛ ولی همان طور که آریستوفان گفته است، شاعر از تاریخ‌نویس بزرگتر است، زیرا شاعر چیزها را نه تنها آن‌گونه که بودند نشان می‌دهد، بلکه ما را به آنچه که می‌توانند باشند نیز دلالت می‌کند.


این که امروزه ما چنین به ندرت تراژدی می‌آفرینیم، دلیلی دو سویه دارد‌: یکی اینکه بسیاری از نویسندگان ما تلاش برای یافتن شیوه‌ی صحیح زیستن را رها کرده‌اند؛ دوم اینکه بین ما هیچ باور پذیرفته شده‌ی مشترکی در مورد یک شیوه‌ زندگی واحد ـ که هم سود مادی و هم رضامندی خاطر را فراهم آورد ـ وجود ندارد‌. باید بپذیریم هنگامی که به وقایع ‌نگاری فاجعه اکتفا کنیم، ادبیات را رها کرده‌ایم  و این جا است که مفهوم تراژدی مدرن رخ می‌نماید و آثار میلر، نمونه‌های تراژدی مدرن‌اند.
 اغلب چنین پنداشته‌اند که شیوه‌ی تراژیک مربوط به عهد باستان است و شکوه تراژیک تنها اشخاص والامقام، شاهان، و شاهواران را سزا است. ولی در تراژدی مدرن، انسان معمولی همان‌قدر موضوع مناسب تراژدی در والاترین مفهومش است که شاهان گذشته بودند. ظاهراً این باور می‌بایست در پرتو روانپزشکی نوین روشن شده باشد؛ زیرا روانپزشکی نوین فرمول‌بندی کلاسیکی را ـ مثلا از نوع عقده‌ی ادیپوس و اورستس ـ اساس تحلیل‌هایش قرار می‌دهد که در آغاز برمبنای رفتار درباری‌ها تنظیم شده بود، اما بعد مصداقی شد برای هرکسی که در موقعیت‌های عاطفی مشابهی قرار داشت.


شخصیت تراژیک، گاه کسی است که از یک موضع به حق رانده شده و گاه کسی است که برای اولین بار در پی به چنگ آوردن آن است ولی به‌هر حال، کنش بنیادی، آن زخم کاری است که منشاء حوادث اجتناب ناپذیر است و به گونه‌ای مارپیچ اوج می‌گیرد و نیروی حاکم بر آن نیز خشم ناشی از شکستن شأن است. پس، تراژدی پی‌آمد اجبار کلی بشر به یافتن جایگاه بحق خویش است.


در صورتی که تلاش از جانب خود قهرمان آغاز شده باشد، قصه همواره آن‌چه را که نقص تراژیک قهرمان نامیده می‌شود فاش می‌کند؛ اما این نقص مختص شخصیت‌های بزرگ و رفیع نیست، و لزوما هم ضعف نیست. نقص یا نقطه ضعف شخصیت در واقع چیزی نیست ـ و نباید هم باشد ـ جز عدم تمایل ذاتی وی به منفعل ماندن در برابر چیزی که آن‌را برای شأن خود، و تصویری که از موضع بحق خود دارد، تهدیدی تلقی می‌کند. تنها منفعل‌ها، تنها کسانی که تقدیر خویش را بی‌واکنش فعالی می‌پذیرند، بی نقص هستند‌ و اغلب ما این گونه‌ایم.


شرایط به حق تراژیک شرایطی است که شخصیت انسانی می‌تواند در آن شکوفا شود و به ماهیت خویش پی‌ببرد و شرایط ناحق تراژیک شرایطی است که بازدارنده  انسان است و او را از راهی که در آن عشق و غریزه‌اش سرریز می‌شود منحرف می‌کند. برای مثال یعقوب در داستان یوسف می‌توانست رو در روی خدا بایستد و حق خود را طلب کند، و یا سر تسلیم فرود آور‌د. ولی تراژدی روشنگری می‌کند ـ و باید بکند ـ و در این روشنگری انگشت شهادت خویش را به سوی دشمن آزادی بشر نشانه می‌رود. کیفیت تعالی بخش تراژدی ناشی از یورشی است که برای به دست آوردن آزادی صورت می‌گیرد، و خصلت وحشت‌انگیز تراژدی ناشی از به سوال کشیدن انقلابی محیط تثبیت شده است و به هیچ ‌وجه انسان معمولی را ممنوعیتی برای ره بردن به اندیشه و اعمال خاصی نیست.


در پرتو این نظر، شاید بتوان فقدان تراژدی عصر خویش را تا حدودی ناشی از این دانست که ادبیات نوین رو سوی دیدگاه روانکاوانه‌‌ ناب یا جامعه شناختی ناب از زندگی کرده است. اگر همه‌ی بیچارگی‌های ما، تمام شکستگی‌های شأن ما، زاده‌ و پرورده‌‌ نفس ما باشد، در آن صورت هر اقدامی آشکارا محال است، چه‌رسد به اقدام قهرمانانه.
در نهایت باید گفت در جبهه‌گیری در برابر جهان و پشت کردن به آن و دقیقا در جریان چنین عملی است که شخصیت عظمت پیدا می‌کند، یعنی همان رفعتی را می‌یابد که در ذهن ما، به غلط، فقط به بزرگزاده‌گان و درباری‌ها اختصاص یافته است ولی وقتی که دیگر شاهی وجود ندارد، پس بهتر است شکوه تراژیک را در قلب و روح انسان متوسط دنبال کنیم. معمولی‌ترین انسان‌ها نیز می‌توانند به این رفعت دست ‌یابند منتهی هر کس به همان نسبت که حاضر باشد همه‌ چیز خود را در اعتراض و جنگ برای تحکیم جایگاه به حق خود در جهان فدا کند  از آن برخوردار می‌شود.


تراژدی مدرن از برخی امیدهای کوچک و دست‌یافتنی بشر جدا نیست و بارقه‌‌ این امکان درخشان است که اندوه تراژیک را ارتقا می‌بخشد. تراژدی مدرن، در یک کلام، تصویر کاملا متوازنی است از بشری که برای رسیدن به شادی در نبرد است. علت این که برای تراژدی‌های مدرن حرمت‌ خاصی را قائلیم آن است که ما را به واقعی‌ترین شکل ممکن تصویر می‌کنند و به همین دلیل است که تراژدی مدرن را نباید، با اشتباه کردن با دیگر انواع نمایش، کوچک و ناچیز کرد. زیرا کامل‌ترین وسیله‌ای است که به کمک آن می‌توانیم نشان دهیم که هستیم، چه هستیم، و چه باید باشیم ـ یا بکوشیم که چه بشویم.


در پایان
آرتور میلر در 1961 گفته بود:‌«من تصور می‌کنم یک روزنامه خوب آن است که انگار یک ملتی با خودش صحبت می‌کند.» یک دهه پس از آنکه آرتور میلر چنین عبارتی را بر زبان آورد، دو گزارشگر از واشنگتن پست با انتشار سلسله مقاله‌هایی باعث سرنگونی رییس‌جمهور امریکا ریچارد نیکسون شدند.


هنگام خواندن آثار آرتور میلر نیز می توان گفت ملتی در حال سخن گفتن با خودش است. آثار او  را باتوجه به تنوع آثارش نمی‌توان در قالب محدود و معینی تعیین کرد‌. او نمایشنامه‌نویسی اجتماعی بود و در شش دهه فعالیت هنری خود در عرصه نمایش شخصیت‌هایی را خلق کرده است که در طول زندگی خود به نوعی با نبرد میان قدرت‌ها، مسئولیت‌های شخصی و اجتماعی و همچنین واکنش نسبت به حوادث زندگی در کشمکش بوده‌اند. او تصور می‌کرد تئاتر می‌‌تواند زندگی انسان‌ها و در نتیجه دنیا را تغییر دهد، داشتن خط‌مشی سیاسی را از حقوق معنوی انسان‌ها می‌دانست، هرگونه مخالفت و موضع‌گیری در برابر آن را بداندیشی و بدخواهی تلقی می‌کرد و امضایش در پای بسیاری از بیانیه‌های تند سیاسی و اجتماعی دیده می‌شد.


او در آثار خود از افسانه‌های یونان به‌ ویژه آثار سوفوکل الهام می‌گرفت و معتقد بود شخصیت‌های نمایشنامه‌های مختلف از"مده‌آ" و"هملت" تا"مکبث" همه در تلاش بوده‌اند تا به حقوق انسانی خود در جامعه دست یابند.
میلر با بسیاری از اهل قلم پیر و جوان ایرانی دیدار داشت و از نزدیک هم با اوضاع و احوال و نویسندگان و شاعران معروف ایران مانند محمد علی سپانلو، شهریار مندنی پور و محمود دولت‌آبادی آشنایی داشت و در برخی موارد هم گزارش‌هایی درباره مسائل و مشکلات نویسندگان کشورهای دیگر به وی ارجاع می‌شد تا به عنوان پیر کانون نویسندگان آمریکا بتواند از هم سلک های خود دفاع کند.
میلر در سال ۲۰۰۲ مفتخر به دریافت نشان افتخار ادبى اسپانیا شد و در دهم فوریه ۲۰۰۵ در خانه‌اش در راکسبرى به هادس‌(دنیای مردگان‌) شتافت؛ اما به قول خودش:‌‌«‌وقتى نوشتى، دیگر نمى‌میرى.‌»

 منبع:وبلاگ گروه تئاتر سوال

برای دانلود لیست فیلم و تئاتر اسکار فیلم اینجا کلیک کنید

در همین زمینه:

بیوگرافی و فروش فیلم های عباس کیارستمی Abbas Kiarostami

بیوگرافی و فروش فیلم های امیر کاستاریکا Emir Kusturica

بیوگرافی و فروش فیلم های مارچلو ماستریانی marcello mastroianni

بیوگرافی و فروش فیلم های لارس فون تریه LARS VON TRIER

بیوگرافی پیر پائولو پازولینی

بیوگرافی و فیلم شناسی و فروش فیلم های اینگرید برگمن Ingrid Bergman


کلمات کلیدی: مطالب سینمایی 5
 
بیوگرافی و فروش فیلم های نیکول کیدمن Nikol kidman
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ 

اسکار فیلم سایت تخصصی تحلیل و فروش فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللی 

بیوگرافی و فروش فیلم های نیکول کیدمن Nikol kidman

بانوی هزار چهره

نیکول مری کیدمن در 20 جون سال 1967 در منطقه هونولولو از ایالت هاوایی آمریکا متولد شد. پدرش آنتونی کیدمن، یک فیزیولوژیست استرلیایی تبار و مادرش جینیل یک مدرس پرستاری اسکاتلندی بود. نیکول در کودکی عاشق رقص باله بود اما بازی او در یک تئاتر در دوران مدرسه و در نقشی کمدی-درام تحسین همگان را برانگیخت و باعث شد که او به بازیگری علاقه مند شود. او در دوران نوجوانی با شرکت و تمرین منظم در مجموعه تئاترهای خیابانی فیلیپ، سعی در ارتقای سطح هنری اش داشت. شرکت در این تئاترها موجب شد تا جین چمپیون برای او نامه ای تشویقی بفرستد تا بدین وسیله هنر او را ستایش کرده باشد. در سال 1983، نیکول 16 ساله که تازه دوران دبیرستان را پشت سر گذاشته بود، از سوی هنری سافران برای بازی در نقش کوچکی در فیلم "کریسمس بوش" دعوت به همکاری شد. حضور او در این فیلم و بازی نسبتاً خوبش باعث شد تا پیشنهادهایی از سوی سینما و تلویزیون روانه او شود، تا اینکه سرانجام او نقش یک دختر دبیرستانی را در فیلم "سارقین بی ام ایکس" ساخته برایان ترنچارد اسمیت پذیرفت. پس از آن نیکول در نقش های کوچکی در سینما بازی کرد ولی هیچ یک از آنها نتوانست سکوی پرتابی برای او باشد، تا اینکه در سال 1987 با بازی خوبش در سریال "ویتنام" موفق به اخذ اولین جایزه از "آکادمی فیلم استرلیا" شد. دو سال بعد او به کمک مدیر برنامه اش موفق شد تا نقش اصلی پروژه جدید فیلیپ نویس با عنوان "آرامش مرگ" را بدست آورد. او در این اثر تریلر در نقش زنی که در دام مرد روانپریشی در یک قایق افتاده، توانست بازی قابل قبولی از خود ارائه دهد و توجه کارگردانان بزرگ هالیوود را بسوی خود جذب کند. در سال 1990 تونی اسکات از نیکول برای بازی در فیلم "روزهای تندر" دعوت به همکاری کرد. نیکول در این فیلم در کنار تام کروز قرار گرفت و این اولین جرقه های آشنایی او و تام را فراهم کرد تا اینکه سرانجام در بیستم دسامبر 1990 تام کروز و نیکول کیدمن رسماً ازدواج خود را اعلام کردند. در سال 1991 او مجدداً در نقش یک دختر دبیرستانی در فیلمی استرلیایی به نام "لاس زدن" بازی کرد ولی این نقش، نقش چندان مهمی برای او نبود. با این حال سال 1991 را باید بدون شک یکی از سالهای پر فروغ نیکول کیدمن در عرصه بازیگری به حساب آورد. بازی بی نظیر او در نقش یک فاحشه در تریلر گنگستری بری لوینسون، "بیلی بات گیت" و کمرنگ کردن حضور بازیگر بزرگی چون داستین هافمن، جوایز متعددی را برای او به ارمغان آورد و نیکول را برای نخستین بار نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر نفش مکمل زن کرد.

   فیلم رمانتیک "دور و دست نیافتنی" ساخته ران هاوارد کیدمن را مجددا ً در کنار همسرش، تام کروز قرار داد. داستان این فیلم درباره زن و شوهری ایرلندی تبار است که در سال 1800 میلادی از ایرلند فرار می کنند و به آمریکا می آیند. هنرنمایی بعدی نیکول در سال 1993 و در کنار مایکل کیتون، در فیلم "زندگی من" ساخته بروس جوئل روبین اتفاق افتاد. او در این اثر درام در نقش همسر مایکل کیتون ظاهر شد، مردی که بر اثر ابتلا به سرطان فرصت زیادی برای زندگی ندارد و همسرش تلاش می کند که ماه های آخر زندگی او برایش لذت بخش باشد. پروژه بعدی کیدمن "بتمن برای همیشه" نام داشت. این فیلم تخیلی که شمار زیادی از بازیگران مطرح هالیوود، مانند وال کیلمر، جیم کری، میشل فایفر و ... در آن بازی می کردند و نام جوئل شوماخر را به عنوان کارگردان به همراه داشت، تجربه جدیدی برای نیکول به حساب می آمد. نیکول که پس از بیلی بات گیت، چند سالی مورد توجه فستیوال ها و آکادمی های سینمایی قرار نگرفته بود، با بازی در فیلم کمدی-موزیکالی به نام "به خاطرش مردن" ساخته گاس ون سنت مجدداً توانایی های خود را به رخ داوران جشنواره ها کشید و برنده جوایز متعددی از جمله جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر زن کمدی-موزیکال شد. در سال 1996 نیکول کیدمن در اقتباسی از رمان هنری جیمز به نام "پرتره یک بانو" بازی کرد. این فیلم توسط جین کمپیون، که در واقع اولین کسی بود که استعداد نیکول را در بازیگری کشف کرده بود، ساخته شد. در فاصله سال های 1996 تا 1998 نیکول در سه فیلم نه چندان مهم به نام های "مرد راهنما"، "صلح ساز" و "جادوی عملی" بازی کرد و در واقع این سال ها را باید دوره افول نیکول کیدمن در عرصه بازیگری تلقی کرد. اما شاید جنجالی ترین دوره حرفه ای نیکول کیدمن را باید سال 1999 دانست. حضور در پروژه جنجالی "چشمان کاملاً بسته" آخرین اثر استنلی کوبریک و بازی او  برای سومین بار در کنار همسرش تام کروز، این زوج را دچار مشکلاتی کرد که در نهایت به جدایی آنها منجر شد. این تریلر روایت شک و تردیدی است که یک زوج آمریکایی نسبت به هم پیدا می کنند و نمایانگر سیری است که در این تامل سپری می شود. بازی فوق العاده و بی نقص کیدمن، بخصوص در سکانس مربوط به میهمانی اول فیلم و رقصیدنش در حالت مستی با آن مرد غریبه به نظر من یکی از سکانس های برتر تاریخ سینماست. پس از این فیلم و در سال 2001 نیکول کیدمن در دو فیلم موفق دیگر بازی کرد. یکی از آنها "دیگران" ساخته الخاندرو آمنابار که درباره زندگی زنی جوان که همراه با فرزندانش در خانه ای مرموز زندگی می کند، بود و دیگری "مولن روژ" ساخته باز لورمن که یکی از شاهکارهای موزیکال تاریخ سینما به حساب می آید. این دو فیلم  و به خصوص مولن روژ موفقیت های بسیاری برای کیدمن به همراه داشت، تا جایی که مولن روژ او را برای اولین بار نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن کرد و یک جایزه گلدن گلاب دیگر نیز برایش به ارمغان آورد.

 

سال 2002 سالی بود که نیکول 35 ساله به اوج افتخارات هنری یک بازیگر دست یافت. بازی بی نظیر او در نقش ویرجینیا وولف در فیلم "ساعت ها" او را علاوه بر جوایز متعدد از فستیوال های مختلف، برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن کرد. در سال 2003 کیدمن که حالا عنوان برنده اسکار را یدک می کشید باز هم در شاهکاری متفاوت از کارگردان دانمارکی، لارس فن تریر به نام "داگ ویل" و همچنین "کوهستان سرد" به کارگردانی آنتونی مینگلا حاضر شد. حضور او در کنار جود لاو در فیلم کوهستان سرد شایعات زیادی مبنی بر رابطه او با این هنرپیشه جذاب را بر سر زبان ها انداخت، که البته هیچ یک صحت نداشت. سال 2004 را نمی توان سال خوبی برای نیکول کیدمن دانست. حضور در فیلم "تولد" نتوانست موفقیت کارهای قبلی او را تکرار کند. او که در این فیلم با چهره ای متفاوت و موهای کاملاً کوتاه شده حاضر شده بود، نتوانست آن بازی درخشانی را که در ساعت ها یا دیگران از خود نشان داده بود، ارائه کند. پس از این فیلم، در سال 2005 کیدمن در کنار شون پن و در مقابل دوربین سیدنی پولاک در فیلم "مترجم" ظاهر شد اما این فیلم نیز علیرغم فیلمنامه خوبش برای کیدمن چندان موفقیت امیز نبود. بازی در فیلم پوست خز و در نقش دایان آربوس (عکاسی که با خودکشی اش در سن چهل سالگی حیرت همگان را برانگیخت) را می توان شروعی دوباره پس از یک دوره ناموفق دو ساله برای کیدمن دانست. این فیلم مجدداً توانست نظر منتقدان را بسوی وی جلب کند، تا جایی که عده ای از آنها معتقد بودند که نام او باید در لیست نامزدهای نهایی اسکار قرار بگیرد، که البته این اتفاق رخ نداد. در سال 2008 نیکول کیدمن در پروژه ای بربادرفته گونه از باز لورمن به نام "استرلیا" بازی خواهد کرد. این فیلم حکایت عشقی است که در خلال جنگ جهانی دوم میان یک ملاک استرلیایی (هیو جکمن) و یک اشراف زاده استرلیایی که کیدمن نقش آنرا بازی می کند، بوجود می آید.

 

فیلم شناسی (بازیگر):

شکارچیان ذهن (2008) جس باترووث / جان باترووث  / استرلیا (2008) باز لورمن  / تهاجم (2007) الیور هیرشبیگل  / چیزهای تاریک او: یک تدبیر طلایی (2007) کریس وایتز  / مارگوت در عروسی (2007) نوا بامباچ  / پوست خز: یک پرتره خیالی از دایان آربوس (2006) استیون شاینبرگ  / افسونگر (2005) نورا افرون  / مترجم (2005) سیدنی پولاک  / تولد (2004) جاناتان گلیزر  / همسران استپفورد (2004) فرانک اُز  / کوهستان سرد (2003) آنتونی مینگلا  / داگ ویل (2003) لارس فون تریر  / لکه ننگ بشری (2003) رابرت بنتون  / ساعت ها (2002) استفن دالدری / دختر روز تولد (2001) جس باترووث  / دیگران (2001) الخاندرو آمنابار  / مولن روژ (2001) باز لورمن  / چشمان کاملا بسته (1999) استنلی کوبریک  / جادوی عملی (1998) گریفین دان  / صلح ساز (1997) میمی لیدر  / مرد راهنما (1996) جان دویگان  / پرتره یک بانو (1996) جین چمپیون  / بتمن برای همیشه (1995) جوئل شوماخر  / به خاطرش مردن (1995) گاس ون سنت  / زندگی من (1993) بروس جوئل روبین  / مالیس (1993) هارولد بکر  / دور و دست نیافتنی (1992) ران هاوارد  / بیلی بات گیت (1991) رابرت بنتون  / لاس زدن (1991) جان دویگان  / روزهای تندر (1990) تونی اسکات / آرامش مرگ (1989) فیلیپ نویس  / شهر زمردین (1988) مایکل جنکینز  / سالی که صدایم شکست (1987) جان دویگان  / تماشای رقص سایه ها (1987) مارک جافی  / قسمت دو تکه ای (1987) برندان ماهر  / سوار بر باد (1986) وینسنت مونتون  / خواستن و کشتن (1985) باب وایز  / سارقین بی ام ایکس (1983) برایان ترنچارد اسمیت  / کریسمس بوش (1983) هنری سافران

 

فیلم شناسی (تهیه کننده):

شکارچیان ذهن (2008) تهیه کننده  / در برش (2003) تهیه کننده

 

جوایز و افتخارات:

 برنده: بهترین بازیگر نقش اول زن (ساعت ها / 2003)

نامزد: بهترین بازیگر نقش اول زن (مولن روژ / 2002)

نامزد: بهترین بازیگر زن درام (تولد / 2005)

نامزد: بهترین بازیگر زن درام (کوهستان سرد / 2004)

برنده: بهترین بازیگر زن درام (ساعت ها / 2003)

برنده: بهترین بازیگر زن کمدی یا موزیکال (مولن روژ / 2002)

نامزد: بهترین بازیگر زن درام (دیگران / 2002)

برنده: بهترین بازیگر زن کمدی یا موزیکال (به خاطرش مردن / 1996)

نامزد: بهترین بازیگر زن نقش مکمل (بیلی بات گیت / 1992)

برنده: بهترین بازیگر نقش اول زن (ساعت ها / 2003)

نامزد: بهترین بازیگر نقش اول زن (دیگران / 2002)

نامزد: بهترین بازیگر نقش اول زن (به خاطرش مردن / 1996)

برنده: برنده جایزه خرس نقره ای (ساعت ها / 2003)

   

قوم و خویش های آشنا:

همسر: کیت اوربان (از 20 جون 2006 تا هم اکنون)

همسر: تام کروز (از 24 دسامبر 1990 تا 7 آگوست 2001) / منجر به طلاق / 2 فرزند

 

دستمزدهای مهم:

افسونگر (2005) / 17،5 میلیون دلار

مترجم (2005) / 17،5 میلیون دلار

تولد (2004) / 15 میلیون دلار

همسران استپفورد (2004) / 15 میلیون دلار

کوهستان سرد (2004) / 15 میلیون دلار

داگ ویل (2003) /  2،8 میلیون دلار

ساعت ها (2002) / 7،5 میلیون دلار

دختر روز تولد (2001) / 1،5 میلیون دلار

دیگران (2001) / 7 میلیون دلار

مولن روژ (2001) / 7 میلیون دلار

چشمان کاملاً بسته (1999) / 6،5 میلیون دلار

 

نقل قول های شخصی:

پس از بردن جایزه اسکار در سال 2002:

من هم اکنون در برابر ماردم ایستاده ام کسی که همیشه می خواستم باعث سربلندی اش باشم و پس از این می خواهم که باعث سربلندی دخترم باشم.

 

پس از بازی در سه فیلم "کوهستان سرد"، "لکه ننگ بشری" و "داگ ویل" در یک سال:

این فوق العاده است که در یک سال و در آن واحد  با سه کارگردان بزرگ سینما کار کنی.

 

درمورد فیلم تولد:

تولد فیلمی درباره عشقه. بزرگترین عشق در زندگی چیه؟ عشق شما به زندگی؟ آیا تا به حال بعد از دست دادن کسی که وجودش برای شما مهم بوده تونستید خودتون رو دوباره پیدا کنید؟

 

در مورد استنلی کوبریک:

استنلی کوبریک به من آموخت که چطور خودم و هنرم رو باور کنم. او به من گفت که تو باید به استعدادت احترام بذاری و برای پرداختن به اون وقت و انرژی صرف کنی.

 

کوتاه درباره کیدمن:

پس از پایان فیلمبرداری "پرتره یک بانو" به خاطر فشارهای روانی ناشی از نقشش، دو هفته در خانه استراحت کرد.

ابتدا قرار بود که او در فیلم "اتاق وحشت" بازی کند ولی او این نقش را رد کرد تا در "مولن روژ" بازی کند. این نقش در نهایت به جودی فاستر رسید.

بازی در نقش کاترین هپبورن را در فیلم "هوانورد" رد کرد و این نقش به کیت بلانشت رسید.

انتخاب به عنوان یکی از 50 نفر انسان زیبا در دنیا توسط مجله "پیپل" در سال 2002.

دارای رتبه 48 در رده بندی بزرگترین بازیگران تاریخ سینما توسط مجله "پریمیر" در سال 2005.

انتخاب به عنوان پنجمین هنرپیشه زن زیبای دنیا از سوی مجله استرلیایی امپایر در سال 2002.

دریافت یک ستاره در بلوار هالیوود در تاریخ 13 ژانویه 2003.

اولین بازیگر زن استرلیایی است که برنده جایزه اسکار شده است.

بهترین دوستانش، نائومی واتس، رنه زیلوگر، راسل کرو و جیم کری هستند.

در فیلم "بتمن برای همیشه" جانشین رنه روسو در نقش دکتر چز مریدین شد.

از پروانه ها می ترسد.

نوشته آرش سیاوش

برای خرید مجموعه فیلم های نیکول کیدمن اینجا کلیک کنید

 برای دانلود لیست اسکار فیلم اینجا کلیک کنید

در همین زمینه:

فروش مجموعه فیلم های پنه لوپه کروز

فروش مجموعه فیلم های ژولیت بینوش

بیوگرافی و فروش فیلم های عباس کیارستمی Abbas Kiarostami

بیوگرافی و فروش فیلم های امیر کاستاریکا Emir Kusturica

بیوگرافی و فروش فیلم های مارچلو ماستریانی marcello mastroianni

بیوگرافی و فروش فیلم های لارس فون تریه LARS VON TRIER

بیوگرافی پیر پائولو پازولینی

بیوگرافی و فیلم شناسی و فروش فیلم های اینگرید برگمن Ingrid Bergman


کلمات کلیدی: مطالب سینمایی 5
 
فروش مجموعه فیلم های آنتونی هاپکینز anthony hopkins
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ 

اسکار فیلم سایت تخصصی تحلیل و فروش فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللی

فروش مجموعه فیلم های آنتونی هاپکینز anthony hopkins

١- مرد فیل نما     The Elephant Man   کارگردان دیوید لینچ

2- سکوت بره ها     The silence of the lambs کارگردان جاناتان دمی

برنده جایزه اسکار بهتریتن بازیگر مرد

3- هانیبال     Hannibal   کارگردان ریدلی اسکات

4- اژدهای سرخ     Red Dragon   کارگردان رابرت راتنر

5- دراکولا برام اسنوکر    (Bram Stoker's Dracula (Dracula  

 کارگردان فرانسیس فورد کاپولا

6- افسانه های خزان     Legend Of The Fall   کارگردان ادوارد زوئیک

7- همه ی مردان رئیس جمهور     All The President's Men   رابرت ردفورد.آلن جی پاکولا

8- کمپانی بد     Bad Company   کارگردان جوئل شوماخر

آثار دارای زیر نویس فارسی

قیمت هر دی وی دی 1000 تومان

برای خرید در خواست خود را به آدرس ایمیل filmoscars@gmail.com ارسال کنید.بعد از واریز وجه فیلم ها به آدرس شما ارسال می گردد

برای دانلود لیست فیلم های هنری اینجا کلیک کنید

 در همین زمینه:

فروش فیلم های سه گانه قلب طلایی اثر لارس فون تریر LARS VON TRIER

فروش فیلم پنجگانه آنتوان دوانل اثر فرانسوا تروفو François Truffaut

فروش مجموعه کامل فیلم های هری پاتر Harry Potter

فروش مجموعه فیلم های ترسناک هالووین HALLOWEEN

فروش فیلم های ژانر تاریخی

فروش فیلم های سه گانه طالع نحس

فروش فیلم سه گانه پدر خوانده

فروش مجموعه فیلم ارباب حلقه ها

فروش مجموعه فیلم ماتریکس

فروش فیلم های چهار گانه مردان ایکس

دزدان دریای کاراییب

فروش فیلم های اره

فروش فیلم های هانیبال

فروش فیلم حلقه 1 و 2

خرید فیلم کینه 1 و 2 و3


کلمات کلیدی: آنتونی هاپکینز
 
فروش مجموعه فیلم های آنتونی کویین Anthony Quinn
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ 

اسکار فیلم سایت تخصصی تحلیل و فروش فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللی

فروش مجموعه فیلم های آنتونی کویین  Anthony Quinn

1- گوژپشت نتردام     The Hunchback Of Notre Dame   دوبله

کارگردان جین دلانوی

2- لارنس عربستان     Lawrence Of Arabia   دوبله

کارگردان دیوید لین

3- جاده    ( Strada, La (The Road    دوبله

کارگردان فدریکو فلینی

4- عمر مختار شیر صحرا     Lion Of The Desert   دوبله

کارگردان مصطفی عقاد

5- باراباس     Barabbas   دوبله

کارگردان ریچارد فلیشر

6- زوربای یونانی     Zorba the Greek     زیر نویس فارسی

کارگردان مایکل کاکوبانیز

7- توپهای ناواران     The Guns Of Navarone   دوبله

کارگردان جی لی تامپسون

8- زنده باد زاپاتا     Viva Zapata  هم دوبله  و هم زبان اصلی

کارگردان الیا کازان

قیمت هر دی وی دی 1000 تومان

برای خرید درخواست خود را به آدرس ایمیل FilmOscars@Gmail.com ارسال بفرمایید.

بعد از واریز وجه. سفارش به آدرس شما با پست پیشتاز ارسال می گردد.

برای دانلود لیست فیلم های هنری اسکار فیلم اینجا کلیک کنید

در همین زمینه:

فروش مجموعه فیلم های جان هیوستون

فروش برترین فیلم های کلاسیک تاریخ سینما

فروش مجموعه فیلم های همفری بوگارت

فروش مجموعه فیلم های جان فورد

فروش مجموعه فیلم های مرلین مونرو Marilyn Monroe


کلمات کلیدی: آنتونی کوئین